مبانی روانکاوی انسانگرا
خاستگاههای نظری روانکاوی انسانگرا
روانکاوی انسانگرا (Humanistic Psychoanalysis) مکتب فکری ویژهای است که توسط اریک فروم پایهگذاری شد. فروم ترجیح میداد رویکرد روانشناختی خود را انسانگرایی دیالکتیک (Dialectic Humanism) بنامد، زیرا این نظریه بر مبنای ترکیب پویا و دیالکتیکی دیدگاههای جامعهشناختی کارل مارکس و اصول روانکاوی زیگموند فروید استوار شده بود. این مکتب را نباید با روانشناسی وجودی (Existential Psychology) اشتباه گرفت، گرچه نقاط مشترکی با آن دارد. فروم در تدوین دیدگاههای خود، علاوه بر آموزههای اخلاقی و مذهبی خاخامهای انسانگرا، به شدت تحت تأثیر پژوهشها و نوشتههای یوهان ژاکوب باخوفن درباره جوامع زنسالار (Matriarchal Societies) قرار داشت؛ بر خلاف فروید که معتقد بود جوامع اولیه بشری ساختاری پدرسالارانه داشتهاند. مفهوم محوری و اساسی که با نام فروم در روانشناسی تداعی میشود، از خودبیگانگی است؛ این در حالی است که مفاهیمی چون «اضطراب اساسی» با نام کارن هورنای و «شخصیتشناسی» با نام هنری موری شناخته میشوند.
رشد شخصیت و تطابقهای زیستی در پهنه زندگی
فروم معتقد بود که رشد فردی در دوران کودکی با کل تاریخ تکاملی نوع بشر در رسیدن به استقلال و فردیت کاملاً موازی است. همانطور که بشریت در طول تاریخ با جدا شدن تدریجی از طبیعت و کسب آزادی بیشتر، امنیت اولیه خود را از دست داد، کودک نیز با رشد سن و فاصله گرفتن از والدین، آزادی بیشتری کسب میکند اما همزمان احساس ناامنی و تنهایی او عمیقتر میشود.
فروم در زمینه زمان شکلگیری شخصیت تفاوتهای آشکاری با فروید داشت. در حالی که فروید بر این باور بود که شخصیت انسان پس از ۵ سال اول زندگی تثبیت شده و تغییر محسوسی نمیکند، فروم تأکید داشت که رویدادها و تجربیات بعدی زندگی نیز تأثیری همطراز با سالهای نخستین کودکی بر منش و روان فرد دارند. با این حال، فروم نقش تفاوتهای زیستی و ژنتیک را نادیده نمیگرفت؛ او معتقد بود که موهبتهای ژنتیکی هر فرد تعیینکننده تفاوت در نحوه واکنش او به محیطهای کاملاً یکسان است و بستر اولیه رشد را فراهم میآورد.
ارزیابی علمی نظریه فروم
از منظر روششناسی علمی و ارزیابیهای تجربی، نظریه شخصیت اریک فروم با انتقادهایی همراه بوده است. ارزیابان علمی معتقدند این نظریه از نظر تولید پژوهش علمی و فرضیهسازی بسیار پایین ارزیابی میشود؛ زیرا مفاهیم آن به گونهای انتزاعی و کیفی فرمولبندی شدهاند که فرضیههای حاصل از آنها نه به راحتی در آزمایشگاه اثباتپذیر هستند و نه از نظر منطقی قابلیت ابطالپذیری تجربی دارند. فروم بیشتر به عنوان یک نظریهپرداز اجتماعی و فیلسوف شناخته میشود تا یک روانشناس تجربی، و همین امر باعث شده است که کارایی علمی مدل او از سوی روانشناسان اثباتگرا مورد تردید قرار گیرد.
فروم مکتب خود را انسانگرایی دیالکتیک نامید که از تلفیق نظریات اجتماعی مارکس و روانکاوی فروید شکل گرفته است.
| مولفه مقایسه | اریک فروم | زیگموند فروید |
|---|---|---|
| ساختار جوامع اولیه | زنسالار | پدرسالار |
| تداوم رشد شخصیت | فراتر از ۵ سالگی | توقف بعد از ۵ سالگی |
| مبنای پیوند با مادر | نیاز به امنیت | نیازهای جنسی |
واژگان کلیدی
- انسانگرایی دیالکتیک
- مکتب فکری اریک فروم که از تلفیق دیدگاههای اجتماعی کارل مارکس و روانکاوی زیگموند فروید حاصل شده است.
- جوامع زنسالار
- جوامع اولیه بشری با محوریت پیوندهای مادری که فروم برخلاف دیدگاه پدرسالارانه فروید، آنها را خاستگاه تاریخ بشر میدانست.
- موهبتهای ژنتیکی
- تفاوتهای زیستشناختی ارثی که تعیین میکنند چرا افراد گوناگون به محیطهای یکسان واکنشهای متفاوتی نشان میدهند.
اشتباههای رایج
- اشتباه است که فکر کنیم فروم مکتب روانشناختی خود را روانشناسی وجودی نامیده است؛ نام دقیق آن انسانگرایی دیالکتیک است.
- برخلاف تصور رایج، فروم ساختار جوامع اولیه بشری را پدرسالار نمیدانست، بلکه معتقد بود این جوامع در ابتدا ساختاری مادرسالار داشتهاند.
- نباید فرض کرد که فروم مانند فروید رشد شخصیت را پس از ۵ سال اول زندگی متوقف میدانست؛ او رویدادهای بعدی زندگی را نیز بسیار مؤثر میدید.
جمعبندی این مفهوم
- روانکاوی انسانگرای فروم با نام انسانگرایی دیالکتیک شناخته شده و تلفیقی از دیدگاههای مارکس و فروید است.
- نظریه فروم علاوه بر آموزههای خاخامهای انسانگرا، تحت تأثیر متون زنسالاری باخوفن شکل گرفته است.
- الگوی رشد فرد در دوران کودکی با تاریخ تکاملی نوع بشر در رسیدن به استقلال موازی است.
- فروم بر خلاف فروید معتقد بود که رویدادهای بعدی زندگی نیز تاثیری همطراز با ۵ سال اول بر شخصیت دارند.
- نظریه شخصیت فروم از نظر قابلیت فرضیهسازی و تولید پژوهش علمی در سطح بسیار پایینی ارزیابی میشود.
نکتهٔ تکمیلی
جالب است بدانید که اریک فروم علاوه بر روانکاوی، در رشته جامعهشناسی نیز تحصیل کرده بود. این پسزمینه دوگانه به او اجازه داد تا پل ارتباطی بینظیری میان ساختارهای روانی فردی و فرآیندهای اقتصادیاجتماعی جامعه برقرار کند. او اعتقاد داشت که برای درک واقعی یک فرد، نباید او را به صورت ایزوله در اتاق درمان بررسی کرد، بلکه باید او را در بستر طبقه اجتماعی، فرهنگ و سیستم اقتصادی که در آن رشد یافته است، تحلیل نمود.