پردازش اطلاعات شناختی در شخصیت

14 مفهوم در این درس

آزمونک سریع

با چند پرسش تصادفی، آمادگی‌ات را بسنج

در حال آماده‌سازی آزمونک…

رویکرد پردازش اطلاعات شناختی در شخصیت

مبانی رویکرد پردازش اطلاعات شناختی

رویکرد پردازش اطلاعات شناختی در روان‌شناسی شخصیت، انسان را به عنوان یک سیستم پردازشگر فعال می‌نگرد که همواره در جستجوی اطلاعات است. بر خلاف نظریه‌های سنتی شخصیت که انسان را موجودی در تلاش برای کسب لذت و ارضای انگیزه‌های غریزی می‌دانند، این دیدگاه بر فرآیندهای ذهنی تمرکز دارد. روان‌شناسان شناختی شخصیت تلاش می‌کنند با استفاده از مفاهیم رمزگردانی (کدگذاری)، حافظه و یادآوری (بازیابی)، چگونگی دریافت، ذخیره و استفاده از اطلاعات توسط انسان را برای فهم نحوه عملکرد شخصیت درک کنند. یکی از جنبه‌های مهم در این فرآیند، توانایی تمرکز بر سرنخ‌های محیطی است؛ چنانچه فرد نتواند اطلاعات نامربوط محیطی را کنار بگذارد، تمرکز و عملکرد او در آن زمینه به شدت ضعیف خواهد شد.

روان‌شناسان شناختی بر این باور نیستند که انسان کاملاً شبیه رایانه است؛ بلکه آن‌ها صرفاً به دنبال یافتن فعالیت‌های شناختی مشترک بین انسان و رایانه هستند.

خاستگاه و مقایسه با نظریه‌های سنتی شخصیت

تفاوت بنیادینی بین رویکرد پردازش اطلاعات شناختی و نظریه‌های سنتی شخصیت (مانند نظریات کارل راجرز و جرج کلی) وجود دارد. در حالی که نظریه‌های راجرز و کلی برخاسته از تجارب بالینی هستند، نظریه پردازش اطلاعات ریشه در تحقیقات آزمایشگاهی دارد. علاوه بر این، نظریه‌های سنتی بر پایداری، ساختار و ثبات ساختارهای درونی شخصیت تأکید می‌ورزند، در حالی که رویکرد شناختی بر فرایند، سیالی، تنوع در عملکرد و انعطاف‌پذیری تمرکز دارد. این رویکرد به دنبال پیش‌بینی‌های خاص رفتاری در موقعیت‌های معین است، برخلاف نظریه‌های سنتی که رفتارهای کلی و تعمیم‌یافته را پیش‌بینی می‌کنند. مفهوم «خود» یا خویشتن نیز در این دو دیدگاه متفاوت است؛ در نظریه سنتی خود مفهومی واحد است، اما در رویکرد پردازش اطلاعات، خویشتن مجموعه‌ای از طرحواره‌ها به شمار می‌رود.

ویژگینظریه سنتیپردازش اطلاعات
خاستگاهبالینیآزمایشگاهی
تمرکز اصلیساختار و ثباتفرایند و انعطاف
مفهوم خودواحد و یکپارچهمجموعه طرحواره‌ها
پیش‌بینی رفتارکلی و تعمیم‌یافتهخاص و موقعیتی

نقاط ضعف رویکرد شناختی

با وجود پیشرفت‌های علمی این رویکرد، دو نقطه ضعف اساسی در آن وجود دارد. نخست اینکه این رویکرد فاقد یک نظریه کاملاً یکپارچه و منسجم در حیطه شخصیت است و بیشتر از مفاهیم پراکنده تشکیل شده است. دوم اینکه به دلیل تمرکز افراطی بر فرایندهای شناختی، متهم به نادیده گرفتن عواطف و انگیزش به عنوان دو عامل تعیین‌کننده و وابسته به هم در شخصیت انسان است.

واژگان کلیدی

رمزگردانی
کدگذاری اطلاعات دریافتی از محیط به شکلی که برای سیستم شناختی قابل درک و ذخیره‌سازی باشد.
بازیابی
فرایند یادآوری و بیرون کشیدن اطلاعات ذخیره شده از حافظه برای استفاده مجدد در موقعیت‌های مختلف.
طرحواره
ساختار شناختی سازمان‌یافته‌ای که به درک، تفسیر و سازمان‌دهی اطلاعات جدید کمک می‌کند.

اشتباه‌های رایج

  • روان‌شناسان شناختی انسان را کاملاً مشابه رایانه می‌دانند، در حالی که آن‌ها صرفاً به دنبال یافتن فعالیت‌های شناختی مشترک بین انسان و ماشین هستند.
  • برخلاف تصور رایج، رویکرد پردازش اطلاعات بر ساختارهای ثابت و پایدار درونی شخصیت تأکید ندارد، بلکه بر فرآیندها، سیالی و انعطاف‌پذیری تمرکز می‌کند.
  • ناتوانی در حذف محرک‌های نامربوط محیطی تأثیری بر عملکرد ندارد، در حالی که این ناتوانی تمرکز را تضعیف کرده و عملکرد فرد را به شدت کاهش می‌دهد.

جمع‌بندی این مفهوم

  • رویکرد پردازش اطلاعات شناختی بر رمزگردانی، حافظه و بازیابی اطلاعات تمرکز دارد و انسان را یک سیستم پردازشگر اطلاعات می‌داند.
  • این رویکرد برخلاف نظریه‌های بالینی سنتی، ریشه در تحقیقات آزمایشگاهی دارد و بر سیالی و تنوع عملکرد متمرکز است.
  • در این دیدگاه، خودپنداره به عنوان مجموعه‌ای از طرحواره‌ها در نظر گرفته می‌شود و رفتارها در موقعیت‌های خاص پیش‌بینی می‌شوند.
  • فقدان نظریه کاملاً یکپارچه و نادیده گرفتن عواطف و انگیزه‌ها از نقاط ضعف اصلی این رویکرد است.

نکتهٔ تکمیلی

جالب است بدانید که مقایسه ذهن انسان با رایانه، استعاره‌ای بود که در دهه ۱۹۵۰ میلادی هم‌زمان با توسعه فناوری‌های اولیه کامپیوتری شکل گرفت و انقلابی شناختی در روان‌شناسی ایجاد کرد. این تشبیه به دانشمندان کمک کرد تا فرآیندهای غیرقابل مشاهده ذهن مانند حافظه بلندمدت و کوتاه‌مدت را شبیه به هارد دیسک و رم رایانه‌ها مدل‌سازی کنند، هرچند ذهن انسان با داشتن عواطف و تجربیات پیچیده، بسیار فراتر از هر ماشین پیشرفته‌ای عمل می‌کند.

طرحواره‌ها و سطوح سازمان‌دهی شناختی

تعریف طرحواره و طبقه‌بندی پدیده‌ها

در روان‌شناسی شناختی، طرحواره به عنوان یک ساختار شناختی تعریف می‌شود که اطلاعات را سازمان‌دهی کرده و به ما در درک، پیش‌بینی و پاسخ‌دهی به اشیاء، افراد و رویدادها کمک می‌کند. ذهن انسان برای پردازش انبوه محرک‌های محیطی، آن‌ها را در طبقه‌بندی‌های مشخصی قرار می‌دهد. در فرآیند طبقه‌بندی اشیاء، ذهن از سلسله‌مراتب متفاوتی استفاده می‌کند. بر خلاف انتظار، کودکان در مراحل اولیه رشد خود، ابتدا از طبقه‌بندی‌های سطح متوسط (مانند ماشین یا سگ) استفاده می‌کنند، نه طبقه‌بندی‌های سطح بالا و انتزاعی‌تر (مانند وسیله نقلیه یا پستانداران) که نیاز به درک انتزاعی دارند.

طبقه‌بندی‌های سطح متوسط به دلیل ایجاد ترکیبی بسیار مناسب از ایجاز (خلاصه بودن) و غنی بودن در جزئیات، بیشترین ارزش کاربردی را در سازمان‌دهی شناختی ذهن انسان دارند.

سازمان‌دهی شناختی موقعیت‌ها و نقش احساسات

ذهن انسان علاوه بر اشیاء، موقعیت‌های اجتماعی را نیز به صورت سلسله‌مراتبی طبقه‌بندی می‌کند. در رأس این سلسله‌مراتب، دسته‌بندی‌های کلی‌تر مانند «حضور در یک موقعیت اجتماعی» قرار دارند؛ در حالی که موقعیت‌های مشخص‌تر همچون «حضور در مهمانی» یا «حضور در ملاقات رسمی» در سطوح پایین‌تر هرم و به عنوان طبقه‌بندی‌های فرعی قرار می‌گیرند. از نظر والتر میشل، این موقعیت‌ها با احساسات مختلفی همبسته شده‌اند که موجب بروز رفتارهای تغییرپذیر از سوی افراد می‌شود. رفتارهای افراد با توجه به این تفاوت‌های حسی در هر موقعیت تغییر می‌کند و همین امر پیش‌بینی رفتار انسان‌ها را بسیار پیچیده می‌سازد. هنگامی که افراد موقعیت‌های زندگی روزمره خود را به صورت شخصی طبقه‌بندی می‌کنند، مبنای این دسته‌بندی ویژگی‌های فیزیکی موقعیت نیست، بلکه احساسات شخصی ناشی از آن (مانند ناخوشایند، آرام‌بخش یا فشارزا بودن) است.

به عنوان نمونه، فردی ممکن است دو موقعیت فیزیکی متفاوت مانند حضور در جلسه کاری و شرکت در یک امتحان سخت را به دلیل ایجاد احساس مشترک «فشارزا بودن» در یک طبقه شناختی قرار دهد.

طبقه‌بندی افراد و ساختار توصیفی ذهن

در نهایت، در فرآیند شناخت اجتماعی و طبقه‌بندی دیگران، ذهن ما صرفاً به ویژگی‌های عینی محدود نمی‌شود. ما در توصیف و دسته‌بندی انسان‌ها هم‌زمان از اصطلاحات خنثی (مانند قدبلند، لاغر یا استخوانی) و اصطلاحات دارای بار ارزشی و قضاوتی (مانند مهربان، درست‌کار، فداکار یا غیرقابل اعتماد) استفاده می‌کنیم تا تصویری کامل از شخصیت آن‌ها بسازیم. این اصطلاحات ارزشی به ما کمک می‌کنند تا رفتارهای آینده افراد را در تعاملات اجتماعی پیش‌بینی کرده و روابط خود را بر مبنای این شناخت تنظیم نماییم.

واژگان کلیدی

طبقه‌بندی سطح متوسط
دسته‌ای از طبقه‌بندی اشیاء که توازن مناسبی بین خلاصه‌سازی اطلاعات و غنای جزئیات برقرار می‌کند و کودکان ابتدا آن را یاد می‌گیرند.
طبقه‌بندی موقعیت
فرآیند سازمان‌دهی شناختی رویدادها در سطوح مختلف سلسله‌مراتبی که در رأس آن موقعیت‌های اجتماعی کلی و در ذیل آن موقعیت‌های فرعی قرار دارند.

اشتباه‌های رایج

  • کودکان در مراحل اولیه رشد، ابتدا اشیاء را در طبقه‌بندی‌های سطح بالا و انتزاعی سازمان‌دهی می‌کنند؛ در حالی که ابتدا از طبقه‌بندی‌های سطح متوسط استفاده می‌کنند.
  • در طبقه‌بندی شخصی موقعیت‌ها، افراد صرفاً به ویژگی‌های فیزیکی و عینی آن‌ها تکیه می‌کنند؛ اما در واقع احساسات مرتبط با موقعیت‌ها مبنای اصلی طبقه‌بندی هستند.
  • ذهن ما در دسته‌بندی افراد تنها از اصطلاحات خنثی استفاده می‌کند؛ در حالی که اصطلاحات دارای بار ارزشی نیز به طور گسترده به کار می‌روند.

جمع‌بندی این مفهوم

  • طرحواره‌ها ساختارهای شناختی هستند که به سازمان‌دهی اطلاعات درباره اشیاء، افراد و موقعیت‌ها کمک می‌کنند.
  • در طبقه‌بندی اشیاء، دسته‌بندی‌های سطح متوسط به دلیل ترکیب خلاصه بودن و داشتن جزئیات غنی، ارزش ویژه‌ای دارند و کودکان ابتدا از آن‌ها استفاده می‌کنند.
  • در سلسله‌مراتب موقعیت‌ها، حضور در یک موقعیت اجتماعی در رأس هرم است و موقعیت‌های خاص‌تر مانند مهمانی در سطوح پایین‌تر قرار دارند.
  • طبقه‌بندی شخصی موقعیت‌ها عمدتاً بر اساس احساسات (مانند فشارزا بودن) انجام می‌شود و همبستگی موقعیت‌ها با احساسات موجب رفتارهای تغییرپذیر می‌گردد.
  • ذهن انسان برای توصیف و طبقه‌بندی افراد از ترکیب اصطلاحات خنثی و اصطلاحات دارای بار ارزشی استفاده می‌کند.

نکتهٔ تکمیلی

آیا تا به حال فکر کرده‌اید چرا وقتی یک سگ را می‌بینید، فوراً می‌گویید «سگ» (سطح متوسط) و نمی‌گویید «حیوان» (سطح بالا) یا «پودل مینیاتوری» (سطح پایین)؟ مغز ما به طور طبیعی برای بهینه‌سازی مصرف انرژی و سرعت پردازش طراحی شده است. سطح متوسط دقیقاً همان نقطه‌ای است که بیشترین اطلاعات کاربردی را با کمترین تلاش ذهنی در اختیار ما می‌گذارد. این ویژگی باعث می‌شود بتوانیم در کسری از ثانیه تصمیم بگیریم که چگونه با محیط تعامل داشته باشیم.

خود-طرحواره‌ها و انگیزه‌های صیانت از خود

تعریف و ساختار خود-طرحواره

خود-طرحواره‌ها تعمیم‌های شناختی درباره خود هستند که مستقیماً از تجربیات گذشته حاصل شده‌اند، نه ساختارهایی صرفاً زیستی. این طرحواره‌ها پردازش اطلاعات مربوط به خود را هدایت می‌کنند. هنگامی که راه‌هایی برای بازنمایی خودمان ایجاد می‌کنیم، تمایل شدیدی برای حفظ این طرحواره‌ها شکل می‌گیرد که منجر به سوگیری‌های شناختی در توجه، یادآوری حافظه و ادراک واقعیت می‌شود. البته طبق نظریه هازل مارکوس، افراد در تمام زمینه‌ها دارای طرحواره نیستند؛ ممکن است فردی در یک زمینه خاص (مانند انعطاف‌پذیری) کاملاً فاقد خود-طرحواره باشد که اصطلاحاً به آن «بی‌طرحواره» (aschematic) می‌گویند.

جنسیت، خودپنداره و عزت‌نفس

بر اساس پژوهش‌های جوزف، ساختار خودپنداره و ارتباط آن با عزت‌نفس تحت‌تأثیر جنسیت قرار دارد. تصور خودِ «مستقل» و منحصربه‌فرد در مردان، و تصور خودِ «مرتبط با دیگران» در زنان با میزان عزت‌نفس ارتباط مستقیم دارد. از آنجا که روابط بین‌فردی بخشی از خودِ معتبر زنان تلقی می‌شود، زنان دارای عزت‌نفس بالا در مقایسه با سایرین، حافظه بهتری برای به یاد سپردن واژه‌های مرتبط با روابط بین‌فردی نشان می‌دهند.

انگیزه‌های صیانت از خود: ارتقاء و تایید خود

دو انگیزه شناختی مهم رفتار ما را هدایت می‌کنند: انگیزه ارتقاء خود (خود-تحسینی) و انگیزه تأیید خود (ثبات شناختی). انگیزه ارتقاء خود باعث می‌شود افراد همواره به دنبال کسب تصویری مثبت از خود باشند، بازخورد مثبت را ترجیح دهند و ویژگی‌های منفی خود را نادیده بگیرند. در مقابل، نیاز شناختی به ثبات باعث فعال شدن انگیزه تأیید خود می‌شود. بر این اساس، حتی افراد دارای خود-طرحواره منفی نیز به دنبال اطلاعاتی هستند که دیدگاه منفی آن‌ها را تأیید کند تا احساس ثبات ذهنی نمایند. عدم هماهنگی رویدادهای مثبت زندگی با خودپنداره منفی فرد می‌تواند هویت منفی او را متزلزل ساخته و حتی منجر به بروز بیماری‌های جسمی و پیامدهای ناگوار فیزیولوژیک گردد.

افراد با خود-طرحواره منفی، به دلیل انگیزه تأیید خود و نیاز به ثبات، فعالانه در جستجوی بازخوردهای منفی هستند که با طرحواره‌های منفی آن‌ها همسو باشد.

تغییر انگیزه‌ها در روابط بین‌فردی

پویایی این دو انگیزه در روابط صمیمانه به مرور زمان تغییر می‌کند. در ابتدای یک رابطه، انگیزه ارتقاء خود یا خود-تحسینی تعیین‌کننده است؛ اما با افزایش صمیمیت، انگیزه خود-تأییدی نقش برجسته‌تری در کیفیت و پایداری رابطه ایفا می‌کند.

مرحله رابطهانگیزه حاکمهدف فرد
شروع رابطهارتقاء خودکسب بازخورد مثبت
رابطه صمیمانهتأیید خودتأیید خودپنداره واقعی

واژگان کلیدی

خود-طرحواره
ساختارها و تعمیم‌های شناختی حاصل از تجربیات گذشته درباره خود که پردازش اطلاعات مربوط به خود را سازمان‌دهی و هدایت می‌کنند.
بی‌طرحواره
وضعیتی که در آن فرد در یک زمینه یا صفت خاص، فاقد هرگونه خود-طرحواره یا تعمیم شناختی است.
انگیزه تأیید خود
تلاش شناختی فرد برای هماهنگ نگه داشتن اطلاعات محیطی با خودپنداره موجود (حتی منفی) جهت حفظ احساس ثبات و امنیت ذهنی.

اشتباه‌های رایج

  • تصور اینکه خود-طرحواره‌ها ساختارهای زیستی ارثی هستند که تحت‌تأثیر تجربیات گذشته قرار ندارند؛ در حالی که آن‌ها تعمیم‌های ناشی از تجربیات گذشته هستند.
  • فرض اینکه افراد با خود-طرحواره منفی همواره از اطلاعات همسو با طرحواره منفی خود فرار می‌کنند؛ در حالی که آن‌ها به دلیل انگیزه تایید خود، بازخوردهای منفی را جستجو می‌کنند.
  • ناهماهنگی میان رویدادهای مثبت زندگی و خودپنداره منفی فرد فاقد اثرات جسمی است؛ در حالی که این تضاد می‌تواند موجب بیماری‌های جسمانی شود.

جمع‌بندی این مفهوم

  • خود-طرحواره‌ها ساختارهای شناختی برگرفته از تجربیات گذشته هستند که به توجه و حافظه سوگیری می‌دهند.
  • طبق دیدگاه مارکوس، افراد ممکن است در برخی زمینه‌ها فاقد طرحواره بوده و بی‌طرحواره باشند.
  • عزت‌نفس در مردان با خودِ مستقل و در زنان با خودِ مرتبط با دیگران پیوند دارد.
  • انگیزه ارتقاء خود باعث ترجیح بازخورد مثبت می‌شود، در حالی که انگیزه تأیید خود، تمایل به حفظ ثبات شناختی (حتی با بازخورد منفی) را ایجاد می‌کند.
  • در روابط عاطفی، با افزایش صمیمیت، انگیزه خود-تأییدی جایگزین انگیزه ارتقاء خود می‌شود.

نکتهٔ تکمیلی

پدیده عجیبی به نام «سندرم شایسته‌سالاری وارونه» یا ترس از موفقیت در افرادی با خودپنداره منفی دیده می‌شود. وقتی این افراد به موفقیت‌های بزرگی دست می‌یابند، به جای خوشحالی، اضطراب شدیدی را تجربه می‌کنند؛ زیرا این موفقیت‌ها با تصویر ذهنی آن‌ها از خودشان در تضاد است. مغز تلاش می‌کند با بیمار کردن بدن یا خراب‌کاری ناخودآگاه در کارها، مجدداً فرد را به همان وضعیت منفی قبلی که برایش «آشنا و امن» است بازگرداند. این نشان می‌دهد که نیاز به ثبات شناختی چقدر در انسان قدرتمند است.

خودهای ممکن و راهنماهای خود

مفهوم خودهای ممکن و انگیزش

ساختار شناختی خویشتن فراتر از زمان حال است و بازنمایی‌های آینده را نیز در بر می‌گیرد. خودهای ممکن (Possible Selves) شامل آن چیزهایی است که تمایل داریم بشویم، می‌ترسیم بشویم یا فکر می‌کنیم احتمال دارد در آینده به آن‌ها تبدیل شویم. این خودها علاوه بر سازمان‌دهی اطلاعات، دارای ویژگی‌های عاطفی و نیروی انگیزشی بسیار قوی برای حرکت به سمت اهداف یا دوری از پیامدهای نامطلوب هستند. در واقع، خودهای ممکن به عنوان پل‌های شناختی بین وضعیت فعلی و آینده عمل می‌کنند و رفتار فرد را به صورت هدفمند هدایت می‌نمایند.

راهنماهای خود و پیامدهای ناهماهنگی شناختی

در نظریه ناهماهنگی خود، دو راهنمای شناختی مهم معرفی می‌شود: خود آرمانی (Ideal Self) که شامل آرزوها، امیدها و خواسته‌های شخصی ماست، و خود بایسته (Ought Self) که شامل تعهدات، وظایف و مسئولیت‌هایی است که احساس می‌کنیم باید انجام دهیم. فاصله و ناهماهنگی بین خود واقعی (Actual Self) با هر یک از این راهنماها، پیامدهای هیجانی متفاوتی را پدید می‌آورد. شکست در کاهش اختلاف بین خود واقعی و خود آرمانی منجر به احساس غم، ناامیدی و افسردگی می‌شود؛ زیرا فرد احساس می‌کند به آرزوها و پتانسیل‌های خود دست نیافته است. در مقابل، تضاد میان خود واقعی و خود بایسته با احساس گناه، اضطراب و هراس همراه است؛ زیرا فرد احساس می‌کند از وظایف و استانداردهای اخلاقی یا اجتماعی تخطی کرده است.

تضاد با خود آرمانی به عواطف مرتبط با ناکامی و غم منجر می‌شود، در حالی که تضاد با خود بایسته به عواطفی نظیر اضطراب و احساس گناه می‌انجامد.

تمرکز بر پیشگیری در خود بایسته و سیستم خودتنظیمی

خود-راهبردیِ بایسته عمدتاً بر پیشگیری، حفظ امنیت و اجتناب از صدمه یا تنبیه معطوف است. فردی که رفتارهایش را بر اساس خود بایسته تنظیم می‌کند، به دنبال پیشگیری از اشتباهات است. به همین دلیل، دستیابی به اهداف خود بایسته، بر خلاف خود آرمانی که لذت و شادمانی ایجاد می‌کند، مایه تسکین، آرامش و رهایی از تنش می‌شود. این راهنماهای شناختی به عنوان سیستم‌های خودتنظیمی پویا در طول زندگی عمل می‌کنند. فرد با پایش مستمر رفتار خود و مقایسه آن با استانداردهای درونی، تلاش می‌کند تا رفتارش را با اهداف آرمانی یا وظایف بایسته هماهنگ سازد. هرچه این تفاوت‌ها در ذهن فرد فعال‌تر و برجسته‌تر باشند، شدت عواطف منفی تجربه شده نیز بیشتر خواهد بود.

دانشجویی که برای خود آرمانی درس می‌خواند به دنبال لذتِ کسب رتبه اول است، اما دانشجویی که بر اساس خود بایسته عمل می‌کند، برای فرار از مشروط شدن و سرزنش والدین تلاش می‌کند؛ موفقیت او احساس تسکین و آرامش به همراه دارد.

واژگان کلیدی

خودهای ممکن
بازنمایی‌های شناختی از ابعاد مختلف خود در آینده، شامل آنچه فرد می‌خواهد بشود، می‌ترسد بشود یا انتظار دارد بشود.
خود آرمانی
راهنمای خودپنداره شامل آرزوها، امیدها و هدف‌هایی که فرد شخصاً دوست دارد به آن‌ها دست یابد.
خود بایسته
راهنمای خودپنداره متمرکز بر تعهدات، تکالیف و وظایفی که فرد احساس می‌کند ملزم به انجام آن‌هاست.

اشتباه‌های رایج

  • تضاد بین خود واقعی و خود آرمانی منجر به بروز احساس گناه و اضطراب می‌شود؛ در حالی که این تضاد غم و ناامیدی ایجاد می‌کند و تضاد با خود بایسته است که اضطراب‌آور است.
  • خودهای ممکن صرفاً اطلاعات را سازمان‌دهی می‌کنند و فاقد انرژی انگیزشی هستند؛ در حالی که آن‌ها دارای نیروی انگیزشی و عاطفی قوی برای رسیدن به اهداف هستند.
  • دستیابی به اهداف خود بایسته با شادی و لذت مطلق همراه است؛ در حالی که به دلیل تمرکز بر پیشگیری، دستیابی به آن عمدتاً احساس تسکین و آرامش ایجاد می‌کند.

جمع‌بندی این مفهوم

  • خودهای ممکن بازنمایی‌های آینده خود هستند که نقش انگیزشی و عاطفی نیرومندی ایفا می‌کنند.
  • نظریه ناهماهنگی شناختی خود بین دو راهنمای خود یعنی خود آرمانی و خود بایسته تمایز قائل می‌شود.
  • فاصله میان خود واقعی و خود آرمانی با غم و ناامیدی همبسته است.
  • تضاد بین خود واقعی و خود بایسته به احساس گناه و اضطراب منجر می‌شود.
  • خود-راهبردی بایسته متمرکز بر پیشگیری و امنیت است و تحقق آن مایه آرامش و تسکین می‌گردد.

نکتهٔ تکمیلی

توری هیگینز، واضع نظریه ناهماهنگی خود، نشان داد که این ناهماهنگی‌ها حتی می‌توانند بر سلامت فیزیکی ما اثر بگذارند. برای مثال، افرادی که تضاد شدیدی بین خود واقعی و خود بایسته دارند، به دلیل ترشح مداوم هورمون‌های استرس ناشی از اضطراب و احساس گناه مزمن، سیستم ایمنی ضعیف‌تری دارند و بیشتر به بیماری‌های التهابی دچار می‌شوند. این در حالی است که ناهماهنگی با خود آرمانی بیشتر با کاهش سطح انرژی و افسردگی خُلقی مرتبط است.

نظریه اسناد و تفاوت‌های فرهنگی

مبانی نظریه اسناد واینر

نظریه اسناد به بررسی چگونگی تبیین علل رویدادها و رفتارهای خود و دیگران توسط انسان می‌پردازد. طبق نظریه برنارد واینر، سبک‌های اسنادی بر عملکرد، انتظارات و حتی قضاوت‌های اخلاقی ما اثرگذارند. هنگامی که فرد نمرات یا نتایج ضعیف خود را به علل ناپایدار (مانند عدم تلاش کافی یا شانس بد) نسبت می‌دهد، میزان اضطراب او کاهش یافته و انتظارش برای کسب نمرات بهتر در آینده بهبود می‌یابد. در مقابل، نسبت دادن شکست به علل پایدار (مانند بی‌استعدادی ذاتی) عملکرد آینده را تضعیف می‌کند. واینر همچنین نشان داد که اسنادها بر قضاوت اخلاقی اثر دارند؛ اگر شکست فردی ناشی از کمبود تلاش ارزیابی شود، تنبیه او از نظر اخلاقی مناسب دانسته می‌شود، اما اگر علت شکست به فقدان توانایی نسبت داده شود، تنبیه او غیرمنصفانه قلمداد می‌گردد.

در قضاوت‌های اخلاقی، شکست ناشی از کمبود تلاش مستحق تنبیه دانسته می‌شود، اما شکست ناشی از فقدان توانایی، تنبیه را نامناسب جلوه می‌دهد.

کلیشه‌های جنسیتی در اسناد

باورهای قالبی و کلیشه‌های جنسیتی نیز بر نحوه اسناد موفقیت و شکست تأثیر می‌گذارند. بر اساس این باورهای تحریف‌شده، موفقیت مردان و شکست زنان به توانایی ذاتی نسبت داده می‌شود. این در حالی است که موفقیت زنان و شکست مردان به عوامل بیرونی یا متغیر نظیر کوشش یا شانس ربط داده می‌شود.

جنسیتموفقیت به چه نسبت داده می‌شود؟شکست به چه نسبت داده می‌شود؟
مردانتوانایی ذاتیشانس یا کمبود تلاش
زنانکوشش یا شانسعدم توانایی ذاتی

تفاوت‌های فرهنگی در سبک‌های اسناد

فرآیند اسناد تحت‌تأثیر فرهنگ نیز قرار دارد. شواهد نشان می‌دهد که اسنادهای مربوط به تغییرات جسمانی در میان تمامی فرهنگ‌ها مشترک و یکسان است؛ اما اسنادهای مربوط به رویدادهای اجتماعی از فرهنگی به فرهنگ دیگر تفاوت چشمگیری دارد. بر اساس یافته‌های پژوهشی، اسناد رفتاری غربی‌ها بیشتر معطوف به موقعیت است، در حالی که آسیایی‌ها رفتار را بیشتر به صفات و آمادگی‌های درونی افراد اسناد می‌دهند. ابعاد اسنادی واینر شامل درونی-بیرونی، پایدار-ناپایدار و قابل کنترل-غیرقابل کنترل است. به عنوان مثال، اسناد شکست به عدم تلاش، اسنادی درونی، ناپایدار و قابل کنترل است که به فرد انگیزه بهبود می‌دهد. اما اسناد به فقدان استعداد، اسنادی پایدار و غیرقابل کنترل است که درماندگی ایجاد می‌کند.

واژگان کلیدی

نظریه اسناد
تبیین شناختی علل و عوامل پشت پرده رفتارها و پیامدهای رویدادهای زندگی برای خود و دیگران.
علل ناپایدار
عواملی متغیر و موقتی مانند شانس یا میزان تلاش که نسبت دادن شکست به آن‌ها موجب کاهش اضطراب و امید به بهبود می‌شود.
اسناد رفتاری فرهنگی
تفاوت در نسبت دادن رفتارها؛ غربی‌ها رفتار را بیشتر به موقعیت و آسیایی‌ها آن را به صفات درونی اسناد می‌دهند.

اشتباه‌های رایج

  • نسبت دادن نمرات ضعیف به علل پایدار باعث بهبود انتظارات و کاهش اضطراب می‌شود؛ در حالی که اسناد به علل ناپایدار است که این پیامد مثبت را دارد.
  • طبق باورهای قالبی، موفقیت زنان به توانایی ذاتی آن‌ها نسبت داده می‌شود؛ در حالی که کلیشه‌ها موفقیت زنان را به شانس یا کوشش، و موفقیت مردان را به توانایی ربط می‌دهند.
  • اسنادهای مربوط به رویدادهای اجتماعی در همه فرهنگ‌ها یکسان است؛ در حالی که اسناد اجتماعی فرهنگی بوده و اسناد تغییرات جسمانی بین فرهنگی مشترک است.

جمع‌بندی این مفهوم

  • نظریه اسناد واینر بر چگونگی نسبت دادن علل رفتارها و پیامدهای عملکرد متمرکز است.
  • اسناد شکست به علل ناپایدار، بر خلاف علل پایدار، انتظارات آینده را بهبود داده و اضطراب تحصیلی را کاهش می‌دهد.
  • در قضاوت‌های اخلاقی، شکست ناشی از کمبود تلاش مستوجب تنبیه است ولی شکست ناشی از بی‌استعدادی تنبیه را توجیه نمی‌کند.
  • بر اساس کلیشه‌ها، موفقیت مردان و شکست زنان به توانایی، و موفقیت زنان و شکست مردان به شانس یا تلاش نسبت داده می‌شود.
  • اسناد تغییرات جسمانی فرافرهنگی است، اما غربی‌ها رفتار اجتماعی را به موقعیت و آسیایی‌ها آن را به صفات درونی اسناد می‌دهند.

نکتهٔ تکمیلی

یک یافته جالب در روان‌شناسی اجتماعی نشان می‌دهد که افراد در تفسیر رفتارهای خود دچار «خطای اساسی اسناد» می‌شوند. وقتی خودمان کار اشتباهی می‌کنیم، آن را به موقعیت نسبت می‌دهیم (مثلاً: چون دیرم شده بود از چراغ قرمز رد شدم) اما وقتی دیگران همان کار را می‌کنند، آن را به شخصیتشان ربط می‌دهیم (مثلاً: او راننده بی‌ملاحظه و بی‌ادبی است). با این حال، تحقیقات نشان داده است که این خطا در فرهنگ‌های جمع‌گرای آسیایی بسیار کمتر از فرهنگ‌های فردگرای غربی رخ می‌دهد؛ زیرا آسیایی‌ها از ابتدا یاد می‌گیرند که به بافت موقعیت و روابط اجتماعی توجه بیشتری داشته باشند.

نظریه شخصیت ضمنی و آسیب‌شناسی شناختی

نظریه شخصیت ضمنی

انسان‌ها در زندگی روزمره همواره تلاش می‌کنند تا شخصیت خود و دیگران را ارزیابی و پیش‌بینی کنند. نظریه شخصیت ضمنی به نحوه سازمان‌دهی ذهنی اطلاعات مربوط به عملکرد شخصیت خود و دیگران توسط افراد عادی اشاره دارد. این نظریه‌ها از این رو «ضمنی» نامیده می‌شوند که اکثر مردم قادر به سازمان‌دهی صریح یا طبقه‌بندی منظم و آگاهانه این صفات در ذهن خود نیستند، اما به طور ناخودآگاه از قواعد آن برای قضاوت درباره دیگران استفاده می‌کنند. نظریه‌های ضمنی شخصیت غالباً بر اساس پیوندهای فرضی میان صفات شکل می‌گیرند؛ به این معنا که فرد تصور می‌کند اگر کسی صفت «الف» را دارد، لزوماً صفت «ب» را نیز خواهد داشت. در بستر بالینی، این پیش‌فرض‌های نادرست و انعطاف‌ناپذیر پایه‌های باورهای تحریف‌شده را تشکیل می‌دهند.

مبانی آسیب‌شناسی روانی شناختی

در رویکرد پردازش اطلاعات، آسیب‌های روانی حاصل نقص‌های زیستی محض نیستند؛ بلکه نتیجه مستقیم تحریف‌های شناختی و شناخت‌های ناسازگارانه افراد در مورد خود، دیگران و جهان پیرامون می‌باشند. شناخت‌های ناسازگارانه باعث شکل‌گیری و تداوم رفتارهای ناکارآمد شده و فرد را در چرخه‌های مشکل‌ساز گرفتار می‌کنند. شناخت‌های معیوب به نوبه خود شناخت‌های تحریف‌شده بیشتری را پدید می‌آورند و با ایجاد یک چرخه خودکام‌بخش (Self-fulfilling cycle)، به باورهای نادرست قبلی فرد تداوم می‌بخشند و آن‌ها را تایید و حفظ می‌کنند.

به عنوان مثال، فردی که باور دارد «هیچ‌کس مرا دوست ندارد»، در جمع رفتاری سرد و گوشه‌گیرانه نشان می‌دهد. این رفتار باعث می‌شود دیگران از او دوری کنند و این دوری، باور اولیه او را تایید می‌کند.

اهداف و ویژگی‌های شناخت‌درمانی

رویکرد درمانی شناختی بر اساس همین پویایی‌های پردازش اطلاعات شکل گرفته است. برخلاف روان‌تحلیل‌گری سنتی، شناخت‌درمانی توجهی به ناهشیار ندارد و به جای تلاش برای ایجاد تغییرات ساختاری در کل شخصیت بیمار، بر شناسایی و تغییر در شناخت‌های مشکل‌زا در موقعیت‌های خاص تمرکز می‌کند. هدف درمانگر شناختی این است که چرخه‌های خودکام‌بخش معیوب را قطع کرده و به بیمار کمک کند تا اطلاعات را به شکل واقعی‌تر و کارآمدتر پردازش نماید. درمانگر با به چالش کشیدن شواهد عینی این باورها و با تشویق بیمار به رفتارهای جایگزین، به او نشان می‌دهد که چگونه انتظارات منفی‌اش منجر به رفتارهای طردکننده در دیگران شده و چرخه خودکام‌بخش را تداوم بخشیده است.

شناخت‌درمانی به جای تغییر کل ساختار شخصیت، بر اصلاح شناخت‌های تحریف‌شده و مشکل‌زا در موقعیت‌های خاص و عینی متمرکز است.

واژگان کلیدی

نظریه شخصیت ضمنی
باورها و سازمان‌دهی‌های نامحسوس و غیرصریح افراد عادی در مورد چگونگی ارتباط و همبستگی ویژگی‌ها و صفات شخصیتی در خود و دیگران.
چرخه خودکام‌بخش
فرآیندی که در آن شناخت‌های ناسازگارانه فرد، رفتارهایی را ایجاد می‌کنند که در نهایت موجب تأیید و تقویت همان باورهای تحریف‌شده اولیه می‌شوند.
شناخت ناسازگارانه
باورها و الگوهای فکری نادرست و تحریف‌شده‌ای که موجب بروز رفتارهای نامناسب و اختلالات روانی می‌شوند.

اشتباه‌های رایج

  • آسیب‌های روانی در رویکرد پردازش اطلاعات صرفاً ریشه زیستی دارند و شناخت نقشی در تداوم آن‌ها ندارد؛ در حالی که شناخت‌های ناسازگارانه و رفتارهای معیوب ناشی از آن عامل تداوم اختلالات هستند.
  • شناخت‌درمانی مانند روان‌تحلیل‌گری به دنبال کاوش در ناهشیار و ایجاد تغییرات عمیق در کل شخصیت است؛ در حالی که شناخت‌درمانی بر شناخت‌های خاص در موقعیت‌های عینی تمرکز دارد.
  • چرخه خودکام‌بخش صرفاً یک پدیده رفتاری است؛ در حالی که این چرخه مستقیماً باورهای تحریف‌شده شناختی قبلی فرد را تایید و تداوم می‌بخشد.

جمع‌بندی این مفهوم

  • نظریه شخصیت ضمنی به سازمان‌دهی غیرصریح صفات شخصیت خود و دیگران توسط افراد عادی اشاره دارد.
  • آسیب‌های روانی در این رویکرد حاصل تحریف‌های شناختی و شناخت‌های ناسازگارانه است.
  • شناخت‌های تحریف‌شده از طریق چرخه‌های خودکام‌بخش، باورهای منفی اولیه را حفظ و تقویت می‌کنند.
  • شناخت‌درمانی ناهشیار را نادیده می‌گیرد و به جای تغییر کل شخصیت، بر شناخت‌های مشکل‌ساز موقعیتی متمرکز است.
  • هدف اصلی شناخت‌درمانی قطع کردن چرخه‌های خودکام‌بخش معیوب از طریق اصلاح پردازش اطلاعات است.

نکتهٔ تکمیلی

یکی از نمونه‌های بارز چرخه خودکام‌بخش در روان‌شناسی اجتماعی به «اثر پیگمالیون» معروف است. در یک آزمایش مشهور، به معلمان گفته شد که برخی از دانش‌آموزان به طور تصادفی به عنوان تیزهوش شناسایی شده‌اند (در حالی که اینطور نبود). انتظارات مثبت معلمان باعث شد که آن‌ها توجه و تشویق بیشتری به این دانش‌آموزان نشان دهند و در پایان سال، عملکرد تحصیلی این دانش‌آموزان واقعاً رشد چشمگیری داشت. این پدیده نشان می‌دهد که چگونه طرحواره‌ها و انتظارات ذهنی ما، با تغییر رفتارمان، واقعیت بیرونی را خلق می‌کنند.

فشار روانی و راهبردهای مقابله

ارزیابی شناختی فشار روانی

فشار روانی یا استرس یک پدیده کاملاً شناختی است که از طریق فرآیندهای ارزیابی ذهن تفسیر می‌شود. بر اساس نظریه ریچارد لازاروس، مواجهه با موقعیت‌های تنش‌زا شامل دو مرحله ارزیابی است. در ارزیابی اولیه، فرد صرفاً بررسی می‌کند که آیا خطر، تهدید یا آسیبی متوجه او هست یا خیر. پس از تشخیص وجود تهدید، فرد وارد مرحله ارزیابی ثانویه می‌شود که در آن به بررسی منابع شخصی، توانایی‌های غلبه بر خطرات و راه‌های تبدیل تهدید به شرایط مفید می‌پردازد.

مرحله ارزیابیپرسش اصلی ذهنهدف ارزیابی
ارزیابی اولیهآیا خطری وجود دارد؟تشخیص تهدید یا آسیب
ارزیابی ثانویهچه کاری می‌توانم بکنم؟سنجش منابع و توان مقابله

راهبردهای مقابله و پیامدها بر سلامت

پس از ارزیابی، فرد روشی را برای کنار آمدن با فشار روانی انتخاب می‌کند. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که روش‌های مقابله بیش از آنکه تحت‌تأثیر ویژگی‌های پایدار شخصیتی باشند، تابع زمینه و بافت موقعیت هستند. انتخاب راهبرد مقابله بر سلامت فرد اثرگذار است؛ به طوری که روش حل مسئله مبتکرانه تجارب و نتایج به مراتب مناسب‌تری را نسبت به راهبردهای فرار-اجتناب نشان می‌دهد. باید توجه داشت که تلاش‌های مستمر و شدید برای کنار آمدن با فشار روانی شدید، به جای بهبود سلامت، سلامت بدنی و روانی فرد را در معرض خطر قرار داده و سیستم ایمنی را تضعیف می‌کند.

روش‌های مقابله با استرس بیش از آنکه تحت‌تأثیر صفات پایدار شخصیت باشند، تحت‌تأثیر زمینه و بافت موقعیت تنش‌زا قرار دارند.

آموزش مایه‌کوبی در برابر فشار روانی (SIT)

دونالد میشن‌بام برای کمک به افراد تحت استرس، روش آموزش مایه‌کوبی در برابر فشار روانی (Stress Inoculation Training) را توسعه داد. این روش بر خلاف تصور، یک مداخله فعال، متمرکز، سازمان‌یافته و مختصر (کوتاه‌مدت) است که در آن مهارت‌های آموخته‌شده در موقعیت‌های واقعی آزموده می‌شوند. میشن‌بام معتقد است افراد تحت فشار روانی، علاوه بر داشتن افکار ناکارآمد، رخدادها را به گونه‌ای تعبیر می‌کنند که با سوگیری منفی آن‌ها منطبق شود و حتی دیگران را وادار به ارائه حمایت افراطی می‌کنند که این خود به تداوم چرخه استرس دامن می‌زند. در آموزش مایه‌کوبی، بیمار با یادگیری نحوه شناسایی افکار خودتخریب‌گر در موقعیت‌های تنش‌زا، تمرین می‌کند تا پاسخ‌های شناختی و رفتاری جدیدی را جایگزین کند. این روش از این رو مایه‌کوبی نامیده می‌شود که فرد با مقادیر کمی از استرس در محیط کنترل‌شده مواجه می‌شود تا در برابر استرس‌های شدید زندگی واقعی مصونیت یابد.

واژگان کلیدی

ارزیابی اولیه
اولین مرحله مواجهه شناختی با استرس که در آن ذهن صرفاً وجود یا عدم وجود تهدید و خطر را ارزیابی می‌کند.
حل مسئله مبتکرانه
یک راهبرد مقابله‌ای کارآمد که بر رویارویی مستقیم با عامل تنش‌زا و یافتن راه‌حل‌های نوآورانه تمرکز دارد.
آموزش مایه‌کوبی در برابر فشار روانی
روشی کوتاه‌مدت، فعال و ساختاریافته که به افراد می‌آموزد چگونه مهارت‌های مقابله با استرس را در موقعیت‌های واقعی به کار بگیرند.

اشتباه‌های رایج

  • در ارزیابی اولیه، فرد توانایی‌ها و منابع شخصی خود را برای مقابله با خطر بررسی می‌کند؛ در حالی که این فرآیند مربوط به ارزیابی ثانویه است.
  • افزایش تلاش و تقلا برای مقابله با فشار روانی شدید موجب ارتقای سلامت عمومی می‌شود؛ در حالی که این امر سلامت جسمی و روانی را در معرض خطر جدی قرار می‌دهد.
  • آموزش مایه‌کوبی در برابر فشار روانی یک مداخله غیرفعال، اکتشافی و بلندمدت است؛ در حالی که این روش فعال، مختصر، سازمان‌یافته و کوتاه‌مدت است.

جمع‌بندی این مفهوم

  • استرس حاصل ارزیابی‌های شناختی اولیه (بررسی تهدید) و ثانویه (بررسی منابع و توان مقابله) است.
  • سبک‌های مقابله با استرس بیشتر تحت‌تأثیر بافت موقعیت هستند تا صفات پایدار شخصیتی.
  • راهبرد حل مسئله مبتکرانه نسبت به روش‌های فرار-اجتناب کارآمدتر است و سلامت روانی بهتری ایجاد می‌کند.
  • فشار روانی شدید و تلاش‌های فرساینده برای مقابله با آن، سیستم ایمنی و سلامت عمومی را تهدید می‌کند.
  • آموزش مایه‌کوبی روشی فعال، سازمان‌یافته و کوتاه‌مدت است که در آن مهارت‌ها در محیط‌های واقعی آزموده می‌شوند.

نکتهٔ تکمیلی

اصطلاح «مایه‌کوبی روانی» دقیقاً مانند واکسیناسیون پزشکی عمل می‌کند. همان‌طور که واکسن با وارد کردن نسخه ضعیف‌شده ویروس به بدن، سیستم ایمنی را برای مقابله با بیماری واقعی آماده می‌کند، آموزش مایه‌کوبی روانی نیز فرد را با مقادیر کنترل‌شده‌ای از تنش و استرس مواجه می‌کند. این تمرین به سیستم شناختی اجازه می‌دهد تا بدون آسیب دیدن، روش‌های دفاعی و مهارتی خود را تقویت کند تا در زمان بروز بحران‌های بزرگ زندگی، فرد بتواند خونسردی و کارآمدی خود را حفظ نماید.

درمان منطقی - هیجانی الیس

ریشه مشکلات روانی در نظریه الیس

در درمان منطقی - هیجانی الیس (RET)، مفروضه اصلی این است که مشکلات روان‌شناختی و تنش‌های هیجانی ما نه توسط رویدادهای بیرونی، بلکه توسط باورها و اظهارات غیرمنطقی ایجاد می‌شوند که فرد مدام در ذهن خود تکرار کرده و به خود می‌قبولاند. الیس بین باورهای غیرمنطقی، تحریف‌های شناختی و راهبردهای رفتاری معیوب تمایز قائل می‌شود. برای نمونه، باوری مانند «اگر نیازهایم را بیان کنم، دیگران طردم می‌کنند» یک باور غیرمنطقی است؛ در حالی که ادعاهایی نظیر «هیچ‌وقت در هیچ‌چیز موفق نبوده‌ام» نشان‌دهنده تحریف حافظه می‌باشد.

استدلال غلط و صفات ناسازگارانه

یکی از نمونه‌های بارز خطاهای شناختی در نظریه الیس، استدلال غلط است. این خطا زمانی رخ می‌دهد که فرد بر اساس یک شکست یا رویداد منفی خاص، نتیجه‌گیری کلی و نادرستی درباره کل کفایت خود انجام دهد. علاوه بر این، نگرش‌هایی مانند «وقتی می‌بریم شانسی است، وقتی می‌بازم تقصیر خودم است» در زمره صفات ناسازگارانه دسته‌بندی می‌شوند که موجب تداوم احساس گناه و افسردگی می‌گردند.

استدلال غلط یعنی فرد بر اساس یک شکست موضعی یا رویداد منفی مشخص، کل شایستگی و کفایت خود را زیر سوال ببرد (مانند: من در این کار ناموفق بودم، پس کلاً بی‌کفایتم).

راهبردهای خود-بازنده

بیماران برای محافظت از عزت‌نفس خود یا آزمودن دیگران، دست به رفتارهای پیش‌دستانه آسیب‌رسان می‌زنند که الیس آن‌ها را راهبردهای خود - بازنده می‌نامد. نمونه بارز این راهبردها، تحقیر خود یا طرد کردن دیگران پیش از آن است که فرصتی برای تحقیر یا طرد شدن از سوی آن‌ها فراهم شود. این رفتارهای تخریبی با هدف آزمودن عشق و تعهد دیگران انجام می‌گیرند اما در نهایت به شکست رابطه منجر می‌شوند. تفاوت میان این مقوله‌های شناختی بسیار حائز اهمیت است؛ چرا که تحریف حافظه به بازخوانی سوگیرانه تاریخچه شخصی مربوط می‌شود، اما باور غیرمنطقی یک قاعده صلب ذهنی برای روابط جاری است. همچنین، صفات ناسازگارانه بازتاب‌دهنده اسنادهای تحریف‌شده درباره موفقیت و شکست شخصی هستند، در حالی که راهبردهای خود-بازنده رفتارهایی فعال و آزمون‌گرانه را شامل می‌شوند. شناسایی این تفاوت‌ها در درمان منطقی-هیجانی به درمانگر کمک می‌کند تا نقطه شروع مداخله را مشخص سازد و به بیمار نشان دهد چگونه گفتگوی درونی مخربش مبنای اضطراب و افسردگی او قرار گرفته است.

فردی پیش از اینکه نامزدش با او مخالفت کند، شروع به تحقیر خود می‌کند یا رابطه را به هم می‌زند تا ببیند آیا طرف مقابل برای بازگرداندن او تلاش می‌کند یا خیر؛ این نمونه‌ای از راهبرد خود - بازنده است.

واژگان کلیدی

درمان منطقی - هیجانی
نظریه درمانی الیس که ریشه مشکلات روانی را باورها و گفتارهای غیرمنطقی خودپذیرفته بیمار می‌داند.
استدلال غلط
نوعی خطای شناختی که در آن فرد بر اساس یک شکست یا رویداد منفی موضعی، درباره کل شایستگی خود نتیجه‌گیری کلی منفی می‌کند.
راهبردهای خود - بازنده
رفتارهای پیش‌دستانه و آسیب‌رسانی مانند تحقیر خود یا طرد دیگران که فرد برای محافظت از خود یا آزمودن عشق دیگران انجام می‌دهد.

اشتباه‌های رایج

  • باور به اینکه «اگر نیازهایم را ابراز کنم طرد می‌شوم» نمونه‌ای از تحریف حافظه است؛ در حالی که این یک باور غیرمنطقی است و تحریف حافظه به مواردی مثل «هیچ‌وقت موفق نبوده‌ام» می‌گوید.
  • نگرشِ «برد ما شانس است و باخت ما تقصیر من است» نشان‌دهنده راهبرد خود - بازنده است؛ در حالی که این نگرش یک صفت ناسازگارانه است و راهبرد خود - بازنده شامل رفتارهای پیش‌دستانه آزمودن عشق است.
  • استدلال غلط به معنای سرزنش دیگران است؛ در حالی که استدلال غلط تعمیم دادن یک شکست خاص به کل بی‌کفایتی خود است.

جمع‌بندی این مفهوم

  • ریشه مشکلات روانی در درمان الیس، باورها و جملات غیرمنطقی است که فرد به خود تلقین می‌کند.
  • باورهای غیرمنطقی (مانند ترس از طرد به خاطر ابراز نیاز) با تحریف‌های حافظه (مانند ادعای عدم موفقیت همیشگی) تفاوت دارند.
  • استدلال غلط شامل نتیجه‌گیری کلی درباره بی‌کفایتی خود بر اساس یک شکست خاص است.
  • نگرش‌های نامتوازن نسبت به موفقیت و شکست (شانس در برابر تقصیر خود) به عنوان صفات ناسازگارانه شناخته می‌شوند.
  • راهبردهای خود-بازنده شامل رفتارهایی مثل تحقیر خود پیش‌دستانه برای سنجش میزان علاقه دیگران است.

نکتهٔ تکمیلی

آلبرت الیس معتقد بود که زبان نقش بسیار مهمی در شکل‌گیری باورهای غیرمنطقی دارد. او واژه جدیدی به نام «Musturbation» (بایستگی مفرط) ابداع کرد که به استفاده وسواسی از کلماتی مانند «باید»، «نباید» و «حتماً» اشاره دارد (مثلاً: من باید در این کار موفق شوم، در غیر این صورت فاجعه است). الیس به بیمارانش آموزش می‌داد که با جایگزین کردن کلمات ترجیحی به جای کلمات اجباری (مثلاً: ترجیح می‌دهم موفق شوم، اما اگر نشدم هم دنیا به آخر نمی‌رسد)، فشار روانی شدیدی که خودشان به خودشان تحمیل می‌کنند را به طور چشمگیری کاهش دهند.

شناخت‌درمانی بک و درمان پردازش شناختی

شناخت‌درمانی آرون بک در افسردگی و اضطراب

در الگوی شناخت‌درمانی آرون بک، مشکلات روان‌شناختی از افکار ناهشیار (خودکار)، پیش‌فرض‌های نادرست و برداشت‌های منفی از خود ریشه می‌گیرند، نه از فوران انگیزه‌های زیستی هشیار یا سرکوب احساسات مثبت. بک برای تبیین افسردگی، مفهوم سه‌گانه شناختی (Cognitive Triad) را مطرح کرد که شامل دیدگاه منفی نسبت به خویشتن، دنیا و آینده است (گذشته در این سه‌گانه جایی ندارد). تفاوت‌های ظریفی در تعریف این مؤلفه‌ها وجود دارد؛ مثلاً باور به اینکه «روزگار دائم برای من شکست به همراه داشته است» نشان‌دهنده دید منفی نسبت به دنیا است، در حالی که باور به اینکه «زندگی همیشه متضمن رنج و محرومیت است» دید منفی نسبت به آینده را توصیف می‌کند.

مؤلفه سه‌گانه شناختینوع نگرش منفیمثال باور شناختی
خویشتننقص و بی‌کفایتی خودمن فردی بازنده هستم
دنیاناکامی و موانع محیطیروزگار دائم برای من شکست دارد
آیندهناامیدی و محرومیت دائمیزندگی همیشه متضمن رنج است

پویایی‌های شناختی و فرآیند درمان

شناخت‌های معیوبی که فرد را در معرض افسردگی قرار می‌دهند، ماهیتی پوشیده دارند و تنها زمانی خود را آشکار می‌سازند که فرد با فشارهایی روی عزت‌نفس خود مواجه شود. افراد افسرده بیش از غیرافسرده‌ها بر خود متمرکز بوده و جهت‌گیری بدبینانه‌ای دارند. دوره استاندارد شناخت‌درمانی برای افسردگی معمولاً طی ۱۵ تا ۲۵ جلسه هفتگی ارائه می‌شود. شواهد بالینی نشان می‌دهند که بهبود و تغییرات رفتاری بیمار پس از تغییر شناختی رخ می‌دهد. همچنین، شناخت‌درمانی کاربرد گسترده‌ای در درمان اضطراب، اختلالات شخصیت، اعتیاد و مشکلات زناشویی دارد. در این میان، باید توجه داشت که اضطراب با نگرانی از مواجه شدن با خطر همبسته است، در حالی که افسردگی با نگرانی از شکست و خود-ارزشمندی ارتباط دارد.

در شناخت‌درمانی، بیمار مضطرب نگران مواجهه با خطر و تهدید است، در حالی که بیمار افسرده با نگرانی از شکست و ارزش خود دست به گریبان است.

درمان پردازش شناختی (CPT) و تروما

درمان پردازش شناختی یا همان CPT روشی برای مدیریت آسیب‌های روانی شدید است که بر پایه نظریه پردازش اطلاعات بنا شده است. طبق نظریه رسیک، علت اصلی تداوم علائم اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)، وجود تعارض بین دانش و طرحواره‌های پیشین فرد با اطلاعات تروماتیک جدیدی است که بر اثر حادثه فعال می‌شوند. بر اساس الگوهای شناختی بک، درمانگر تلاش می‌کند تا مفروضه‌های پنهان بیمار را از طریق آزمایشگری تجربی در زندگی روزمره به چالش بکشد. در درمان آسیب‌های روانی نظیر PTSD نیز، هدف درمان CPT حل کردن این تعارضات شناختی است تا اطلاعات تروما با طرحواره‌های فرد ادغام شده و از حالت آشفته‌ساز خارج شوند.

واژگان کلیدی

سه‌گانه شناختی
الگوی شناختی سه مؤلفه‌ای بک در افسردگی شامل نگرش منفی به خویشتن، جهان و آینده.
طرحواره‌های افسردگی‌زا
شناخت‌های معیوب و پنهانی که تحت شرایط استرس‌زای عزت‌نفس فعال شده و فرد را مستعد افسردگی می‌کنند.
درمان پردازش شناختی
روشی درمانی بر پایه پردازش اطلاعات برای کاهش علائم PTSD از طریق حل تعارض طرحواره‌های قبلی با اطلاعات تروما.

اشتباه‌های رایج

  • در سه‌گانه شناختی بک، نگرش منفی نسبت به گذشته فرد یکی از سه مؤلفه اصلی است؛ در حالی که مؤلفه‌ها خویشتن، دنیا و آینده هستند و گذشته نقشی ندارد.
  • باور به اینکه «زندگی همیشه متضمن رنج است» نشان‌دهنده دید منفی نسبت به دنیا است؛ در حالی که این باور نگرش منفی به آینده را توصیف می‌کند.
  • اضطراب با نگرانی از شکست همبسته است و افسردگی با نگرانی از خطر؛ در حالی که برعکس است؛ اضطراب با خطر و افسردگی با شکست/ارزش خود همبسته است.

جمع‌بندی این مفهوم

  • مشکلات روانی در الگوی بک حاصل افکار ناهشیار، پیش‌فرض‌های نادرست و برداشت منفی از خود هستند.
  • سه‌گانه شناختی شامل نگرش منفی به خود، جهان و آینده است و گذشته در آن حضور ندارد.
  • شناخت‌های افسردگی‌زا پنهان بوده و هنگام تهدید عزت‌نفس فعال می‌شوند و بیمار افسرده تمرکز شدیدی بر خود دارد.
  • درمان افسردگی بک شامل ۱۵ تا ۲۵ جلسه است و بهبود رفتاری پس از تغییر شناختی رخ می‌دهد.
  • درمان پردازش شناختی (CPT) مبتنی بر نظریه پردازش اطلاعات است و علائم PTSD را حاصل تعارض طرحواره‌های قبلی با اطلاعات حادثه می‌داند.

نکتهٔ تکمیلی

آرون بک، پدر شناخت‌درمانی، در ابتدا یک روانکاو سنتی بود. او هنگامی که تلاش می‌کرد فرضیه فروید مبنی بر اینکه افسردگی ناشی از «خشم معطوف به درون» است را اثبات کند، متوجه شد که رویاها و افکار بیماران افسرده‌اش بیشتر حاوی درون‌مایه‌های «فقدان، شکست و محرومیت» است تا خشم. این کشف او را متقاعد کرد که افسردگی یک اختلال انگیزشی نیست، بلکه یک اختلال شناختی است که در آن فرد اطلاعات را با عینک بدبینی پردازش می‌کند. این تغییر دیدگاه انقلابی بزرگ در درمان‌های روان‌پزشکی قرن بیستم ایجاد کرد.

رشد، ناهشیار و عمل در نظریه شناختی

رشد شناختی و ناهشیار شناختی

در حوزه روان‌شناسی رشد، نظریه پردازش اطلاعات تفاوت آشکاری با نظریه مرحله‌ای ژان پیاژه دارد. برخلاف پیاژه که به مراحل کیفی مجزا در رشد اعتقاد داشت، رویکرد پردازش اطلاعات فرض می‌کند که مراحلی برای رشد وجود ندارد و فرایندهای فکری نظیر حافظه و توجه در تمام سنین مشابه هستند. در بخش ناهشیار نیز، نظریه‌پردازانی چون کیل استرام تعبیر جدیدی ارائه داده‌اند. بر اساس دیدگاه وی، پذیرش مفهوم ناهشیار شناختی نیازی به تأکید بر نمادهای رؤیا، غرایز جنسی یا پرخاشگری ندارد. کیل استرام معتقد است ناهشیار شناختی بسیار معتدل‌تر و مهربان‌تر از ناهشیار روانکاوی فروید است و به جای تبعیت از قوانین تفکر فرآیند اولیه، از همان اصولی پیروی می‌کند که فرایندهای هشیار شناختی ثانویه تعقیب می‌نمایند. در فرآیند رشد شناختی، عدم پذیرش مراحل کیفی به این معناست که تغییرات ذهنی کودک به صورت پیوسته و کمی رخ می‌دهد و توانایی‌های او صرفاً در اثر انباشت تجربه و کارآمدی ابزارهای پردازش اطلاعات بهبود می‌یابد.

به عقیده کیل استرام، ناهشیار شناختی معتدل‌تر از ناهشیار روانکاوی است و از قوانین فرآیندهای هشیار ثانویه پیروی می‌کند، نه قوانین فرآیند اولیه.

تمرکز بر عمل در نظریه‌های شناختی نوین

در رویکردهای نوین شناختی شخصیت، تغییر مهمی در جهت‌گیری پژوهش‌ها رخ داده است. به جای تاکید سنتی بر صفات پایدار و ایستا، تمرکز بیشتری بر جنبه‌های عمل و آنچه افراد سعی می‌کنند انجام دهند صورت می‌گیرد. این رویکرد متمایل به تحلیل این است که چگونه اندیشه به عمل تبدیل می‌شود و ابعاد انگیزشی نظیر اهداف و تلاش‌های فردی را مورد مطالعه قرار می‌دهد.

روش درمانی غرقه‌سازی شناختی

یکی از روش‌های مداخله‌ای شناختی-رفتاری، غرقه‌سازی شناختی (Cognitive flooding) است. برخلاف تصور، این روش بالینی در درمان اختلالات وسواس کاربردی ندارد، بلکه عمدتاً برای درمان فوبی‌ها (ترس‌های شدید و غیرمنطقی) به کار می‌رود. همچنین در این روش بیمار فوبیک به تدریج با محرک‌ها مواجه نمی‌شود، بلکه درمانگر بیمار را به سرعت و بی‌درنگ در معرض محرک‌های بسیار شدید و طولانی‌مدت (ذهنی یا واقعی) بدون امکان فرار قرار می‌دهد تا ترس او خاموش شود.

برای مثال، در درمان ترس از فضای بسته (کلاستروفوبیا) با روش غرقه‌سازی، بیمار مستقیماً و بدون مقدمه در یک اتاق تاریک و کوچک قرار داده می‌شود تا با تجربه اوج اضطراب و فروکش کردن تدریجی آن، متوجه شود خطری او را تهدید نمی‌کند.

واژگان کلیدی

ناهشیار شناختی
مفهومی از ناهشیار ارائه‌شده توسط کیل استرام که معتدل‌تر از ناهشیار فرویدی است و از قوانین تفکر ثانویه پیروی می‌کند.
غرقه‌سازی شناختی
روشی بالینی در درمان فوبی‌ها که در آن بیمار بلافاصله و بدون امکان فرار با محرک‌های بسیار شدید و طولانی مواجه می‌شود.
تلاش‌های فردی
ابعاد انگیزشی و هدفمندی که در نظریه‌های نوین شناختی به جای صفات پایدار، برای تحلیل چگونگی تبدیل اندیشه به عمل مورد استفاده قرار می‌گیرند.

اشتباه‌های رایج

  • نظریه پردازش اطلاعات همانند پیاژه معتقد است رشد شناختی دارای مراحل کیفی مشخص است؛ در حالی که این نظریه وجود مراحل مجزا را رد کرده و فرایندها را در تمام سنین مشابه می‌داند.
  • ناهشیار شناختی در دیدگاه کیل استرام بر تکانه‌های جنسی و پرخاشگری متمرکز است و از قوانین تفکر اولیه پیروی می‌کند؛ در حالی که ناهشیار شناختی معتدل‌تر بوده و پیرو قوانین تفکر ثانویه است.
  • روش غرقه‌سازی شناختی در درمان اختلال وسواس کاربرد دارد و بیمار را به تدریج با محرک‌های خفیف مواجه می‌کند؛ در حالی که این روش برای درمان فوبی‌ها بوده و مواجهه در آن شدید و ناگهانی است.

جمع‌بندی این مفهوم

  • نظریه پردازش اطلاعات با رد نظریه پیاژه، منکر وجود مراحل کیفی در رشد شناختی است.
  • ناهشیار شناختی کیل استرام معتدل‌تر از ناهشیار روانکاوی است و به غرایز جنسی یا پرخاشگری تکیه ندارد.
  • ناهشیار شناختی از قوانین فرآیندهای هشیار ثانویه پیروی می‌کند.
  • رویکردهای نوین شناختی شخصیت بر عمل، اهداف و چگونگی تبدیل اندیشه به رفتار تمرکز دارند.
  • روش غرقه‌سازی شناختی درمان فوبی‌هاست که شامل مواجهه ناگهانی و شدید با محرک ترس‌آور است.

نکتهٔ تکمیلی

یک مثال روزمره از کارکرد «ناهشیار شناختی» کیل استرام، مهارت رانندگی یا تایپ ده انگشتی است. در ابتدا، شما باید به تک‌تک حرکات انگشتان یا پدال‌ها فکر کنید (پردازش هشیار). اما پس از مدتی تمرین، این فرآیندها به ناهشیار منتقل می‌شوند و شما بدون فکر کردن تایپ می‌کنید یا رانندگی می‌کنید، در حالی که هم‌زمان با دوست خود صحبت می‌نمایید. این فرآیند بدون هیچ غرایز سرکوب‌شده یا نمادهای پیچیده‌ای انجام می‌شود و صرفاً نشان‌دهنده هوشمندی و سازمان‌دهی خودکار مغز برای صرفه‌جویی در انرژی هشیار است.

رویکردهای کلاسیک شخصیت: راتر، هب، فروم، آلپورت و راجرز

نظریه یادگیری اجتماعی جولیان راتر

در نظریه یادگیری اجتماعی جولیان راتر، مفاهیم کلیدی برای تبیین رفتار معرفی می‌شوند. یکی از این مفاهیم، پتانسیل رفتار (Behavior Potential) است که به عنوان احتمال وقوع یک رفتار خاص در موقعیتی معین و مشخص تعریف می‌شود. برخلاف تصور اشتباه، این احتمال نشان‌دهنده انتظار پیامد یا ارزش تقویت نیست، بلکه صرفاً به شانس انتخاب یک رفتار از میان گزینه‌های موجود اشاره دارد.

پیوستار شخصیتی دونالد هب و پرخاشگری فروم

در حوزه مبانی زیستی شخصیت، آزمایش‌های معروف محرومیت حسی دونالد هب، پیش‌زمینه و بستر نظری لازم را برای تبیین و شکل‌گیری پیوستار شخصیتی درون‌گرایی - برون‌گرایی فراهم ساخت، نه پیوستار خویشتن‌داری - مهارگسیختگی. در نظریه‌ای دیگر، اریک فروم به تحلیل رفتارهای پرخاشگرانه پرداخت. او بین پرخاشگری واکنشی (زیستی) و پرخاشگری بیمارگون تمایز قائل شد و معتقد بود پرخاشگری بیمارگون پدیده‌ای است که اساساً و عمدتاً مختص گونه انسانی بوده و در سایر گونه‌های جانوری دیده نمی‌شود. آزمایش‌های محرومیت حسی هب نشان دادند که مغز بدون تحریکات محیطی دچار بی‌ثباتی می‌شود، که این امر به نوبه خود نیاز زیستی به انگیختگی را در درون‌گرایان و برون‌گرایان توضیح می‌دهد.

رویکرد التقاطی آلپورت و خودجوشی ارگانیسم راجرز

در زمینه ساختار شخصیت، گوردون آلپورت برای بررسی و مطالعه ابعاد مختلف شخصیت، رویکرد التقاطی را به عنوان شیوه اصلی خود انتخاب کرد و خود را به یک رویکرد واحد مانند رویکرد بالینی محض یا زمینه‌یابی محدود نساخت. از سوی دیگر، کارل راجرز در نظریه انسان‌گرایانه خود مفهوم خودجوشی ارگانیسم (Organismic Valuing Process) را معرفی نمود. این مفهوم به فرآیندی اشاره دارد که در آن فرد تمامی تجربه‌های زندگی خود را بر اساس میزان همسویی آن‌ها با تمایل به شکوفایی و ترویج رشد شخصی ارزیابی می‌کند. این فرآیند ارزیابی درونی با «شرط ارزش» که نوعی ارزیابی بیرونی است تفاوت دارد. رویکرد التقاطی آلپورت نیز تلاشی برای پرهیز از جزم‌اندیشی‌های علمی و تلفیق روش‌های مختلف برای فهم همه‌جانبه شخصیت انسان بود.

طبق دیدگاه راجرز، خودجوشی ارگانیسم فرآیندی است که در آن تجربه‌های زندگی بر اساس میزان کمک یا مانع بودنشان در جهت تمایل به شکوفایی سنجیده می‌شوند.

نظریه‌پردازمفهوم محوری در کارت‌هاتوضیح کوتاه
جولیان راترپتانسیل رفتاراحتمال رخ دادن رفتار در موقعیت خاص
دونالد هبمحرومیت حسیپایه پیوستار درون‌گرایی - برون‌گرایی
اریک فرومپرخاشگری بیمارگونپرخاشگری مخرب منحصر به انسان
گوردون آلپورترویکرد التقاطیاستفاده از شیوه‌های گوناگون مطالعه شخصیت
کارل راجرزخودجوشی ارگانیسمارزیابی تجربه‌ها بر اساس شکوفایی

واژگان کلیدی

پتانسیل رفتار
احتمال بروز یک رفتار خاص در موقعیت مشخص بر اساس نظریه جولیان راتر.
پرخاشگری بیمارگون
پرخاشگری غیرسازنده و مخرب که از نظر فروم منحصر به گونه انسانی است.
خودجوشی ارگانیسم
فرآیند ارزیابی درونی تجربه‌ها بر اساس میزان انطباق آن‌ها با تمایل به شکوفایی در نظریه راجرز.

اشتباه‌های رایج

  • احتمال وقوع رفتاری مشخص در موقعیت معین، پتانسیل رفتار نیست بلکه انتظار پیامد است؛ در حالی که این تعریف دقیقاً پتانسیل رفتار را توصیف می‌کند.
  • آزمایش محرومیت حسی هب زمینه را برای شکل‌گیری پیوستار خویشتن‌داری - مهارگسیختگی فراهم کرد؛ در حالی که این آزمایش بستر تبیین پیوستار درون‌گرایی - برون‌گرایی بود.
  • از نظر اریک فروم، پرخاشگری واکنشی زیستی مختص انسان است؛ در حالی که پرخاشگری بیمارگون منحصر به گونه انسانی است.
  • فرآیند سنجش تجربه‌ها بر اساس شکوفایی از نظر راجرز «شرط ارزش» نام دارد؛ در حالی که نام آن خودجوشی ارگانیسم است.

جمع‌بندی این مفهوم

  • پتانسیل رفتار در نظریه راتر معرف احتمال وقوع رفتاری خاص در موقعیتی مشخص است.
  • آزمایش محرومیت حسی دونالد هب زمینه‌ساز نظری پیوستار درون‌گرایی-برون‌گرایی شد.
  • اریک فروم پرخاشگری بیمارگون را نوعی پرخاشگری مخرب و مختص انسان می‌داند.
  • گوردون آلپورت از رویکرد التقاطی به عنوان شیوه اصلی خود در بررسی شخصیت استفاده کرد.
  • خودجوشی ارگانیسم در نظریه راجرز به معنای ارزیابی تجربه‌ها بر اساس تمایل به شکوفایی است.

نکتهٔ تکمیلی

آزمایش‌های محرومیت حسی دونالد هب در دانشگاه مک‌گیل نشان دادند که وقتی داوطلبان در اتاق‌های تاریک و کاملاً ساکت قرار می‌گیرند و دست و پایشان با پوشش‌های نرم پوشانده می‌شود تا هیچ محرک حسی را دریافت نکنند، پس از چند ساعت دچار توهمات شدید بینایی و شنوایی می‌شوند. این یافته ثابت کرد که سیستم عصبی ما برای حفظ کارکرد طبیعی خود به طور فعال به ورودی‌های حسی نیاز دارد. این آزمایش بعدها پایه‌گذار تئوری‌های زیستی شخصیت شد که تفاوت درون‌گرایان و برون‌گرایان را بر اساس تفاوت در سطح برانگیختگی پایه مغز تبیین می‌کنند.

رویکردهای کلاسیک شخصیت: روابط شیء، آدلر، هورنای و کلی

نظریه روابط شیء و روان‌شناسی فردی آدلر

برخلاف روان‌تحلیل‌گری سنتی غریزه، نظریه‌پردازان روابط شیء (Object Relations) معتقدند که عوامل اجتماعی و کیفیت تعامل‌های اولیه با دیگران (به جای غریزه و عوامل زیستی-تکاملی) مهم‌ترین نقش را در شکل‌گیری و تحول کل ساختار شخصیت ایفا می‌کنند. در روابط شیء، «شیء» اشاره به افراد مهم زندگی کودک دارد و نحوه درونی‌سازی تصویر این افراد شخصیت را شکل می‌دهد. در دیدگاهی دیگر، آلفرد آدلر دو مسیر متمایز را برای جبران طبیعی احساس حقارت و حرکت به سوی کمال مطرح کرد: تلاش برای برتری شخصی و تلاش برای موفقیت. او بر این باور بود که انسان‌ها از یکی از این دو مسیر به سمت رشد و جبران حقارت‌های خود پیش می‌روند. تلاش برای موفقیت بر خلاف تلاش برای برتری شخصی، دارای علاقه اجتماعی است و به نفع بشریت انجام می‌شود.

نظریه رشد کودک کارن هورنای

در نظریه روان‌رنجوری کارن هورنای، بر خلاف روان‌کاوی کلاسیک، نیازهای فیزیولوژیک (نیاز به ارضا) نقش اساسی و تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری شخصیت سالم ندارند. هورنای معتقد بود اساسی‌ترین مشخصه دوران کودکی، نیاز به ایمنی (کسب امنیت و رهایی از ترس در دنیایی که می‌تواند خصومت‌آمیز باشد) است. عدم ارضای این نیاز به شکل‌گیری پویایی‌های روان‌رنجورانه منجر می‌شود.

از نظر هورنای، ارضای نیازهای فیزیولوژیک اهمیت بنیادی در رشد شخصیت ندارد؛ بلکه نیاز به ایمنی (کسب امنیت و رهایی از ترس) نیاز اساسی دوران کودکی است.

نظریه سازه‌های شخصی جورج کلی

جورج کلی در نظریه شناختی خود مفاهیم سازه (Construct) را از مفهوم عام (Concept) متمایز ساخت. یک مفهوم عام (مانند «بلند») شامل تمام اشیای مرتفع می‌شود، اما سازه بلندی لزوماً در تقابل با کوتاهی تعریف شده و دارای دامنه مناسبت (گستره محدود کاربرد) است. کلی چندین اصل تبعی را معرفی کرد؛ اصل تبعی گستره بیان می‌کند که سازه‌ها دارای گستره محدودی از کاربرد هستند. همچنین، اصل تبعی سازمان به روابط ساختاری میان سازه‌ها می‌پردازد، در حالی که تطبیق‌یافتن سازه‌ها از طریق سازگاری با تجربه‌های جدید، موضوع اصل تبعی تعدیل است. تفاوت افراد در نحوه سازمان‌دهی و تعدیل سازه‌هاست که تفاوت‌های شخصیتی را می‌سازد؛ سازگاری شناختی به انعطاف‌پذیری سازه‌ها در برابر واقعیت‌های تجربی وابسته است.

نظریه‌پرداز / مکتبعامل محوری در تحول شخصیتاصل یا مفهوم کلیدی
روابط شیءعوامل اجتماعی و روابط اولیهرد غریزه‌گرایی محض
آدلرجبران احساس حقارتتلاش برای برتری شخصی / موفقیت
هورنایکسب امنیت و رهایی از ترسنیاز به ایمنی در کودکی
جورج کلیپیش‌بینی رویدادها از طریق سازه‌هااصل تبعی گستره، سازمان و تعدیل

واژگان کلیدی

نظریه روابط شیء
رویکردی روان‌تحلیل‌گرانه که به جای تکانه‌های غریزی، بر اهمیت روابط اجتماعی اولیه در شکل‌گیری شخصیت تأکید دارد.
نیاز به ایمنی
نیاز اساسی دوران کودکی در نظریه هورنای به معنی نیاز به امنیت و رهایی از ترس.
اصل تبعی گستره
قانونی در نظریه کلی که بیان می‌کند هر سازه شخصی محدوده کاربرد خاص خود (دامنه مناسبت) را دارد.

اشتباه‌های رایج

  • نظریه‌پردازان روابط شیء عوامل زیستی و غریزه را مهم‌ترین محرک شکل‌گیری شخصیت‌دارند؛ در حالی که آن‌ها بر عوامل اجتماعی تأکید دارند.
  • از نظر آدلر تلاش برای برتری شخصی تنها راه طبیعی جبران حقارت است؛ در حالی که آدلر دو مسیر تلاش برای برتری شخصی و تلاش برای موفقیت را مطرح کرد.
  • هورنای ارضای نیازهای فیزیولوژیک را اساسی‌ترین مشخصه پایه‌گذار شخصیت سالم در کودکی می‌دانست؛ در حالی که نیاز به ایمنی پایه شخصیت سالم است.
  • اصل تبعی سازمان به انطباق سازه‌ها با تجربه‌های جدید اشاره دارد؛ در حالی که انطباق مربوط به اصل تبعی تعدیل است و اصل سازمان به روابط میان خود سازه‌ها مربوط می‌شود.

جمع‌بندی این مفهوم

  • نظریه روابط شیء بر خلاف روان‌تحلیل‌گری سنتی، عوامل اجتماعی را در تحول شخصیت مهم‌تر از غریزه می‌داند.
  • آدلر جبران احساس حقارت را از طریق دو مسیر متمایز تلاش برای برتری شخصی و تلاش برای موفقیت تبیین می‌کند.
  • کارن هورنای نیاز به ایمنی (امنیت و رهایی از ترس) را نیاز اساسی و بنیادی دوران کودکی می‌داند.
  • جورج کلی سازه شخصی را از مفهوم متمایز دانسته و برای آن دامنه مناسبت (اصل تبعی گستره) قائل است.
  • انطباق سازه‌ها با تجربه‌های جدید بر اساس اصل تعدیل است و اصل سازمان ناظر بر روابط میان سازه‌هاست.

نکتهٔ تکمیلی

جورج کلی معتقد بود که همه انسان‌ها مانند «دانشمند» عمل می‌کنند. یک دانشمند فرضیه‌هایی می‌سازد، آن‌ها را آزمایش می‌کند و بر اساس نتایج، فرضیه‌ها را اصلاح می‌کند. ما نیز در زندگی روزمره با استفاده از سازه‌های شخصی خود (مثلاً سازه صمیمی در برابر سرد) درباره رفتار دیگران پیش‌بینی می‌کنیم. اگر پیش‌بینی ما درست باشد، سازه حفظ می‌شود؛ اما اگر فرد صمیمی ناگهان با ما سرد برخورد کند، بر اساس «اصل تبعی تعدیل»، مجبور می‌شویم سازه‌های خود را تغییر دهیم تا با واقعیت جدید سازگار شوند. این یعنی شخصیت ما مدام در حال فرضیه‌سازی و تجربه عملی است.

اگزیستانسیالیسم، نظریه سالیوان و رفتارگرایی اسکینر

رویکرد وجودگرایی (اگزیستانسیالیسم)

در روان‌شناسی شخصیت، رویکرد وجودگرایی بیشترین قرابت نظری را با پدیدارشناسی دارد. اگزیستانسیالیست‌ها معتقدند که تجربه زیسته و اصیل انسان بر هرگونه فرمول‌بندی نظری، فرضیه و توجیه علمی تقدم و اولویت دارد. بر خلاف فرضیات رایج، هیچ‌گونه وجه اشتراک و پیوندی میان وجودگرایی با رویکردهای تکاملی یا روان‌پویشی وجود ندارد. در این چارچوب نظری، رولو مِی معتقد است که آگاهی ذهنی فرد از احتمال نابودی وجود خویش (مواجهه با مرزهای نیستی) پدیدآورنده اصلی اضطراب عمیق انسانی است. اگزیستانسیالیسم با تمرکز بر لحظه حال و تجربه مستقیم فرد، معناجویی را محور زندگی قرار می‌دهد.

روان‌پزشکی بین‌فردی هری استک سالیوان

در مقابل دیدگاه‌های فردمحور، هری استک سالیوان در نظریه بین‌فردی خود مطرح کرد که شخصیت را نمی‌توان از شرایط و ارتباطات بین‌فردی متمایز دانست و فرد بدون ارتباط با دیگران اساساً موجودیت ندارد. سالیوان معتقد بود نوزاد در دوران نوباوگی از طریق فرآیند همدلی، اضطراب مادر را به طور مستقیم جذب و تجربه می‌کند. او همچنین در تحقیقات بالینی خود نتیجه گرفت که بیماری اسکیزوفرنی ابزار و وسیله‌ای برای رویارویی و مهار اضطراب شدیدی است که از روابط بین‌فردی و محیط‌های اجتماعی سرچشمه می‌گیرد. نظریه سالیوان نیز با انتقال تمرکز از درون روان به روابط بین‌فردی، مفهوم درمان را متحول ساخت.

به عقیده سالیوان، شخصیت پدیده‌ای مستقل نیست؛ انسان بدون ارتباطات بین‌فردی موجودیت ندارد و بیماری‌هایی مثل اسکیزوفرنی راهی برای مهار اضطراب این روابط هستند.

رفتارگرایی علمی بی. اف. اسکینر

در رویکرد رفتارگرایی علمی اسکینر، مهار و کنترل علمی رفتار بر تحلیل کارکردی استوار است که هدف آن ردیابی و شناسایی متغیرها و محرک‌های محیطی مهارکننده رفتار است. در رفتارگرایی اسکینر، مفاهیم انگیزاننده درونی مانند «سائق اولیه» جایی ندارند و این مفهوم متعلق به نظریه کلارک هال است. اسکینر بر یادگیری عامل تأکید دارد که به فرآیند یادگیری پاسخ‌هایی اطلاق می‌شود که نقش ابزاری را در جهت دستیابی و مهیا ساختن یک موقعیت مطلوب و رضایت‌بخش ایفا می‌کنند. اسکینر با نادیده گرفتن متغیرهای درون‌ذهنی، رفتار را صرفاً پاسخی به تقویت‌های محیطی دانست که تحلیل کارکردی به عنوان ابزاری عینی برای سنجش تجربی این رابطه عمل می‌کند.

در یادگیری عامل، فشرده شدن اهرم توسط موش برای دریافت غذا یک رفتار ابزاری است؛ حیوان یاد می‌گیرد که برای تغییر محیط به سمت موقعیت مطلوب، پاسخ مشخصی را ارائه دهد.

واژگان کلیدی

تحلیل کارکردی
فرایند شناسایی و بررسی روابط منظم میان رفتار و محرک‌های محیطی مهارکننده یا تقویت‌کننده آن در رفتارگرایی اسکینر.
یادگیری عامل
نوعی یادگیری که در آن پاسخ‌های صادر شده از ارگانیسم به عنوان ابزاری جهت دستیابی به یک پیامد مطلوب عمل می‌کنند.
ارتباط همدلانه نوباوگی
انتقال مستقیم اضطراب از مادر به نوزاد در دوران نوباوگی از طریق فرآیند همدلی بر اساس نظریه سالیوان.

اشتباه‌های رایج

  • رویکرد وجودگرایی پیوند و وجه اشتراک نزدیکی با رویکردهای تکاملی یا روان‌پویشی دارد؛ در حالی که هیچ وجه اشتراکی میان آن‌ها نیست.
  • در نظریه اسکینر، عامل درونی فعال‌کننده واکنش «سائق اولیه» نامیده می‌شود؛ در حالی که سائق اولیه متعلق به نظریه کلارک هال است و اسکینر عوامل درونی را رد می‌کند.
  • سالیوان شخصیت را پدیده‌ای کاملاً مستقل می‌دانست که خارج از بستر روابط اجتماعی موجودیت دارد؛ در حالی که او معتقد بود فرد بدون روابط بین‌فردی اصلاً موجودیت ندارد.

جمع‌بندی این مفهوم

  • وجودگرایی بیشترین قرابت را با پدیدارشناسی داشته و تجربه زیسته را مقدم بر نظریه می‌داند.
  • طبق دیدگاه رولو می، اضطراب ناشی از آگاهی ذهنی فرد از احتمال نابودی وجود خویش (نیستی) است.
  • سالیوان شخصیت را جدای از روابط بین‌فردی غیرقابل تعریف می‌داند و فرد را وابسته به اجتماع فرض می‌کند.
  • سالیوان اسکیزوفرنی را ابزاری برای مقابله با اضطراب ناشی از روابط بین‌فردی می‌داند.
  • اسکینر تحلیل کارکردی را برای شناسایی مهارکننده‌های محیطی رفتار و یادگیری عامل را به عنوان پاسخ‌های ابزاری تعریف کرد.

نکتهٔ تکمیلی

هری استک سالیوان دوران کودکی بسیار سختی را در یک مزرعه منزوی گذراند و هیچ دوستی نداشت. این تجربه تنهایی شدید، تأثیر عمیقی بر شکل‌گیری نظریه او گذاشت. او بعدها کلینیک ویژه‌ای برای بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی در بیمارستان شپرد پرت تأسیس کرد که کادر درمان آن فقط از مردان جوان و همدل تشکیل شده بود. سالیوان متوجه شد که این بیماران در محیطی صمیمی و بدون تهدیدهای اجتماعی، بهبود شگفت‌انگیزی را تجربه می‌کنند. این امر فرضیه او را تایید کرد که روان‌پریشی پاسخ افراطی مغز به اضطراب‌های شدید بین‌فردی است.

صفات کتل، فرافکنی کلاین و روان‌پویشی فروید و آدلر

نظریه صفات ریموند کتل

در روان‌شناسی ساختاری ریموند کتل، شخصیت از صفات گوناگونی تشکیل شده است. کتل معتقد بود صفات عمقی (Source Traits)، و نه صفات سطحی (Surface Traits)، مبنا، سنگ بنای اصلی و پایدارترین قطعات سازمان شخصیت انسان هستند. او صفات سطحی را ناپایدارتر می‌دانست. همچنین کتل صفات فرهنگی تحمیل‌شده از سوی محیط را در مقایسه با صفات عمقی فاقد اهمیت چندانی ارزیابی کرد. وی صفاتی را که تعیین‌کننده میزان کارایی و توانمندی فرد در تعقیب و رسیدن به اهداف هستند، صفات توانشی نامید. رویکرد ساختاری کتل از طریق تحلیل عاملی به دنبال کشف همین ساختارهای عمقی بود تا پیش‌بینی رفتار امکان‌پذیر گردد.

نوع صفت (کتل)میزان ثبات و پایداریجایگاه در ساختار شخصیت
صفات عمقیبسیار بالاسنگ بنای اصلی شخصیت
صفات سطحیپایینمجموعه‌ای از رفتارهای آشکار و گذرا
صفات فرهنگیپایینتحمیلی از محیط و کم‌اهمیت

مکانیسم دفاعی فرافکنی در دیدگاه ملانی کلاین

در مکتب روابط شیء، ملانی کلاین معتقد بود نوزاد با فرافکنی تکانه‌ها و امیال مخرب و پرخاشگرانه خود به دنیای خارج، خود را از رنج نابودی به دست این نیروهای درونی محافظت کرده و تسکین می‌یابد. به باور کلاین، ترس‌های فانتزی کودک (مانند ترس از خورده شدن توسط مادر) حاصل فرافکنی تکانه‌های ویرانگر درون خود کودک به مادر است، نه نتیجه تجربه عینی تنبیه فیزیکی توسط والدین. کلاین با بررسی بازی‌های کودکان، فرافکنی‌های فانتزی نوزاد را به عنوان اساس تحول ناهشیار او تبیین کرد.

روان‌تحلیل‌گری فروید و روان‌شناسی فردی آدلر

در تبیین‌های کلاسیک زیگموند فروید، اختلال پارانویا همواره با احساسات هم‌جنس‌خواهانه سرکوب‌شده نسبت به شخص آزاردهنده پیوند دارد. در این فرآیند تبدیل آرزوهای ناخودآگاه، احساس غریزی ابتدا به احساس پرخاشگرانه «از او متنفرم» تغییر یافته و سپس به واسطه فرافکنی به پندار تهاجمی «او از من متنفر است» مبدل می‌گردد. فروید همچنین اضطراب اخلاقی یا اجتماعی را به عنوان ترس فرد از عدم انطباق تمایلات و رفتارهایش با ارزش‌ها و انتظارات جامعه تعریف کرد. از سوی دیگر، آلفرد آدلر عقده حقارت را به عنوان ناتوانی فرد در حل مشکلات زندگی توصیف کرد. او سبک زندگی نازپرورده را محور و علت اصلی روان‌رنجوری (و نه خودشیفتگی) دانست و تأکید کرد که کودکان نازپرورده با علاقه اجتماعی کمتری رشد می‌کنند و نسبت به دیگران ناشکیبا هستند.

در فرآیند تبدیل پارانوئید فروید، احساس همجنس‌گرایانه ابتدا به پرخاشگری «از او متنفرم» تبدیل شده و سپس با فرافکنی به توهم «او از من متنفر است» می‌رسد.

واژگان کلیدی

صفات عمقی
صفاتی بنیادی و پایدار در نظریه کتل که سنگ بنای اصلی ساختار شخصیت را تشکیل می‌دهند.
اضطراب اخلاقی
ترس فرد از اینکه تمایلات یا اعمالش خلاف هنجارها و هنجارهای ارزشی جامعه باشد، بر اساس روان‌تحلیل‌گری فروید.
علاقه اجتماعی
کشش و تمایل فرد به همکاری با دیگران برای بهبود رفاه جامعه که در کودکان نازپرورده آدلر بسیار پایین است.

اشتباه‌های رایج

  • صفات سطحی پایدارتر از صفات عمقی هستند و سنگ بنای اصلی شخصیت محسوب می‌شوند؛ در حالی که صفات عمقی پایدارتر و بنیادی‌تر هستند.
  • ترس فانتزی نوزاد از خورده شدن توسط مادر ناشی از تنبیه فیزیکی عینی است؛ در حالی که کلاین آن را ناشی از فرافکنی تکانه‌های پرخاشگرانه خود کودک می‌داند.
  • در پارانویای فرویدی، احساس «دوستش دارم» بدون شکل‌گیری تنفری به «او از من متنفر است» تبدیل می‌شود؛ در حالی که ابتدا به «از او متنفرم» تبدیل شده و سپس فرافکنی می‌شود.
  • آدلر سبک زندگی نازپرورده را علت خودشیفتگی مداوم می‌داند؛ در حالی که او آن را علت اصلی روان‌رنجوری می‌داند.

جمع‌بندی این مفهوم

  • کتل صفات عمقی را پایدارترین سنگ بنای شخصیت و صفات توانشی را تعیین‌کننده کارایی در رسیدن به هدف می‌داند.
  • صفات فرهنگی حاصل از محیط از نظر کتل اهمیت ناچیزی در مقایسه با صفات عمقی دارند.
  • ملانی کلاین فرافکنی را دفاع کودک برای رهایی از تکانه‌های ویرانگر درونی و منشأ فانتزی‌های ترس‌آور می‌داند.
  • فروید پارانویا را ناشی از احساسات همجنس‌خواهانه سرکوب‌شده می‌داند که ابتدا به تنفر و سپس به توهم آسیب تبدیل می‌شوند.
  • آدلر عقده حقارت را ناتوانی در حل مسائل زندگی می‌داند و نازپروردگی را عامل کاهش علاقه اجتماعی و ایجاد روان‌رنجوری معرفی می‌کند.

نکتهٔ تکمیلی

روش ریموند کتل برای کشف صفات عمقی بسیار جالب بود. او اطلاعات را از سه منبع مختلف جمع‌آوری می‌کرد: داده‌های L (زندگی واقعی مانند نمرات مدرسه)، داده‌های Q (پرسشنامه‌ها) و داده‌های T (تست‌های عینی آزمایشگاهی). او معتقد بود که تنها با تحلیل آماری پیشرفته (تحلیل عاملی) روی هر سه نوع داده می‌توان به صفات پایدار یا همان صفات عمقی پی برد. این روش نشان داد که روان‌شناسی شخصیت می‌تواند از یک علم توصیفی صرف به یک علم آماری و پیش‌بینی‌کننده دقیق تبدیل شود که بعدها در ساخت ابزارهای سنجش معروف مانند پرسشنامه ۱۶ عاملی کتل (۱۶PF) به کار رفت.

خلاصهٔ درس

پشت پرده پردازش شناختی شخصیت!

Personality · Cognitive

مبانی و طرحواره‌های شناختی

  • انسان پردازشگر فعال اطلاعات (رمزگردانی و بازیابی) است.
  • این رویکرد برخلاف نظریه بالینی، ریشه در آزمایشگاه دارد.
  • کودکان ابتدا اشیاء را در طبقه‌بندی سطح متوسط یاد می‌گیرند.
  • طبقه‌بندی شخصی موقعیت‌ها بر اساس احساسات فرد است نه فیزیک.
  • توصیف دیگران با اصطلاحات خنثی و ارزش‌گذار انجام می‌شود.
طبقه‌بندی سطح متوسط (Mid-level)
توازن میان خلاصه بودن و جزئیات

نکته: ذهن انسان با طبقه‌بندی در سطح متوسط، بیشترین اطلاعات را با کمترین انرژی پردازش می‌کند.

خود-طرحواره‌ها و انگیزه‌ها

  • خود-طرحواره‌ها تعمیم‌های حاصل از تجربیات گذشته هستند.
  • فرد فاقد طرحواره در صفتی خاص، بی‌طرحواره نام دارد.
  • عزت‌نفس مردان با خود مستقل و زنان با خود مرتبط پیوند دارد.
  • انگیزه تأیید خود سبب جستجوی بازخورد منفی برای ثبات می‌شود.
  • ابتدا انگیزه ارتقاء خود و در صمیمیت، تأیید خود حاکم است.
بی‌طرحواره (Aschematic)
فقدان تعمیم شناختی در زمینه‌ای خاص

نکته: عدم هماهنگی موفقیت با خودپنداره منفی، با متزلزل کردن هویت می‌تواند باعث بیماری جسمی شود.

راهنماهای خود و سبک‌های اسناد

  • تضاد با خود آرمانی غم، و با خود بایسته اضطراب می‌آورد.
  • تنظیم خود بایسته بر پیشگیری و امنیت برای آرامش متمرکز است.
  • اسناد به علت ناپایدار اضطراب را کم و امید را افزایش می‌دهد.
  • در کلیشه‌ها، موفقیت مرد به توانایی و زن به شانس ربط دارد.
  • در چرخه خودکام‌بخش، باور ناسازگار رفتار همسو ایجاد می‌کند.
چرخه خودکام‌بخش (Self-fulfilling)
تایید باور با رفتارهای همسو

نکته: تضاد شدید خود واقعی و بایسته با ترشح هورمون استرس، سیستم ایمنی بدن را تضعیف می‌کند.

فشار روانی و درمان‌های شناختی

  • استرس حاصل ارزیابی اولیه (تهدید) و ثانویه (سنجش منابع) است.
  • آموزش مایه‌کوبی (SIT) کوتاه‌مدت و برای یادگیری پاسخ جدید است.
  • الیس ریشه مشکلات را باورهای غیرمنطقی تکرارشده توسط خود فرد می‌داند.
  • بک سه‌گانه شناختی را نگرش منفی به خود، جهان و آینده می‌داند.
  • در غرقه‌سازی، بیمار فوبیک فوراً در معرض محرک شدید قرار می‌گیرد.
سه‌گانه شناختی (Cognitive Triad)
دید منفی به خود، جهان و آینده

نکته: الیس واژه «بایستگی مفرط» را برای اشاره به استفاده وسواسی از «بایدها» و فشار خودتحمیلی ابداع کرد.

رویکردهای شناختی و نقد کلاسیک

  • پردازش اطلاعات، وجود مراحل کیفی رشد پیاژه را در کودک رد می‌کند.
  • ناهشیار شناختی معتدل‌تر از روانکاوی و پیرو قوانین ثانویه است.
  • راتر پتانسیل رفتار را شانس انتخاب رفتار در موقعیت خاص می‌داند.
  • هورنای برخلاف فروید، نیاز به ایمنی را اساس رشد کودک می‌دانست.
  • کتل صفات عمقی را سنگ بنای شخصیت و صفات فرهنگی را گذرا می‌دانست.
پتانسیل رفتار (Behavior Potential)
احتمال وقوع رفتار در موقعیت

نکته: آزمایش محرومیت حسی هب ثابت کرد مغز بدون تحریک بیرونی دچار توهم شده و به انگیختگی نیاز دارد.

نکات کلیدی آزمون

  • سه‌گانه بک شامل خود، جهان و آینده است؛ گذشته در آن جایگاهی ندارد.
  • تضاد با خود آرمانی به غم و تضاد با خود بایسته به اضطراب می‌انجامد.
  • سنجش منابع مقابله مربوط به ارزیابی ثانویه است، نه ارزیابی اولیه.
  • ناهشیار شناختی پیرو قوانین تفکر ثانویه است، نه تفکر غریزی اولیه.
  • سالیوان انسان را بدون روابط بین‌فردی فاقد شخصیت و موجودیت می‌دانست.
  • صفات عمقی کتل پایدارترین بخش شخصیت هستند، نه صفات سطحی و فرهنگی.

یک تست از این درس

خودت را بسنج

در رابطه با ارتباط پویایی‌های خویشتن با جنسیت، روابط صمیمانه و بیماری‌های فیزیولوژیک، کدام عبارت صحیح است؟

  1. تضاد رویدادهای مثبت با خودپنداره منفی فرد می‌تواند منجر به بیماری جسمی شود، و در زنان تصور خودِ مرتبط با دیگران با عزت‌نفس مرتبط است.
  2. تضاد رویدادهای مثبت با خودپنداره منفی فرد فاقد پیامدهای فیزیولوژیک تلقی می‌شود، و در شروع رابطه انگیزه خود - تحسینی نقش تعیین‌کننده‌ای دارد.
  3. تضاد رویدادهای مثبت با خودپنداره منفی فرد می‌تواند منجر به بیماری جسمی شود، و طبق یافته‌های جوزف تصور خودِ مستقل در زنان با عزت‌نفس مرتبط است.
  4. زنان با عزت‌نفس بالا حافظه ضعیف‌تری برای به یاد سپردن واژه‌های بین‌فردی دارند، و در شروع رابطه انگیزه خود - تحسینی نقش تعیین‌کننده‌ای دارد.
دیدن پاسخ و توضیح

پاسخ درست: گزینه ۱

گزینه ۱ صحیح است. هماهنگ نبودن رویدادهای مثبت زندگی با خودپنداره منفی فرد می‌تواند هویت او را تهدید کرده و حتی منجر به بروز بیماری‌های جسمی گردد. همچنین، طبق یافته‌های جوزف، تصور خود «مرتبط با دیگران» در زنان با میزان عزت‌نفس ارتباط مستقیم دارد. بررسی سایر گزینه‌ها: گزینه ۲: تضاد رویدادهای مثبت با خودپنداره منفی فرد دارای پیامد فیزیولوژیک است و می‌تواند به بروز بیماری جسمی منجر شود. گزینه ۳: طبق یافته‌های جوزف، تصور خود «مستقل» در مردان (نه زنان) با میزان عزت‌نفس آن‌ها مرتبط است. گزینه ۴: زنان با عزت‌نفس بالا حافظه بهتری (نه ضعیف‌تری) برای به یاد سپردن واژه‌های مرتبط با روابط بین‌فردی دارند.

درس‌های دیگر این بخش · روانشناسی شخصیت