تعریف و رویکردهای بهنجاری و نابهنجاری
در روانشناسی نابهنجاری، مفهوم بیماری در برابر سلامتی و مفهوم نابهنجاری در برابر بهنجاری قرار میگیرد و هر بیمار روانی لزوماً اختلال رفتاری ندارد.
برای مثال، یک فرد نابغه با ضریب هوشی بسیار بالا طبق ملاک آماری نابهنجار تلقی میشود، اما از نظر ملاک کارکردی و انطباقی، رفتاری کاملاً بهنجار و سازگارانه دارد.
واژگان کلیدی
- بیماری روانی
- حالت برهمخوردن سلامتی روان که به دنبال مقاومت ارگانیسم برای حل تعارضهای روانی رخ میدهد.
- غیرانطباقی بودن
- حیاتیترین ملاک نابهنجاری از نظر دانشمندان علوم اجتماعی که نشاندهنده تاثیر منفی رفتار بر بهزیستی فرد یا جامعه است.
- خودکارآمدی در ادراک
- به تعبیر آلبرت بندورا، داشتن واقعبینی در ارزیابی قابلیتهای شخصی و تفسیر اتفاقات پیرامون است.
اشتباههای رایج
- اشتباه است که فرض کنیم بیماری روانی در مقابل بهنجاری قرار میگیرد؛ بیماری در مقابل سلامتی و نابهنجاری در مقابل بهنجاری تعریف میشود.
- نباید تصور کرد ملاک حقوقی دیوانگی بر اساس عذاب شخصی فرد است؛ این ملاک بر ناتوانی در تشخیص درست از نادرست یا عدم کنترل رفتار استوار است.
- برخلاف تصور رایج، فروید تعارضهای جنسی کودکی را علت روانرنجوریها (نوروزها) میدانست، نه روانپریشیها (سایکوزها).
- این باور نادرست است که رویکرد رفتاری درمان را ناشی از فرایندهای ذهنی میداند؛ رفتاریها بر یادگیری تمرکز دارند و رویکرد شناختی بر فرایندهای ذهنی متمرکز است.
جمعبندی این مفهوم
- بیماری در مقابل سلامتی و نابهنجاری در مقابل بهنجاری قرار دارد و این مفاهیم کاملاً متمایز هستند.
- ملاکهای نابهنجاری شامل انحراف آماری، انحراف اجتماعی، غیرانطباقی بودن و تعریف حقوقی دیوانگی است.
- افراد بهنجار دارای خودآگاهی عمیقتر، عزت نفس بالا و توانایی برقراری روابط صمیمانه متقابل هستند.
- رویکردهای زیستشناختی، روانپویایی، رفتاری، شناختی، انسانگرا و اجتماعی-فرهنگی هر کدام تبیین متفاوتی از اختلالات ارائه میدهند.
- رویکرد تعاملی زیستی-روانی-اجتماعی معتقد است رفتار نابهنجار حاصل تعامل همزمان عوامل زیستی، روانی و اجتماعی است.
نکتهٔ تکمیلی
جالب است بدانید که مفهوم «دیوانگی» (Insanity) یک اصطلاح روانشناختی یا روانپزشکی نیست، بلکه کاملاً یک واژه حقوقی است. در دادگاهها، وکیلان مدافع برای تبرئه موکل خود از این اصطلاح استفاده میکنند تا ثابت کنند متهم در زمان ارتکاب جرم، فاقد ظرفیت عقلی برای درک ماهیت جنایتکارانه عمل خود بوده است. این امر نشان میدهد که چگونه مرزهای روانشناسی نابهنجاری با حوزه قانون و قضاوت در هم میآمیزند.