حس درد و حرارت

6 مفهوم در این درس

آزمونک سریع

با چند پرسش تصادفی، آمادگی‌ات را بسنج

در حال آماده‌سازی آزمونک…

قشر حسی-پیکری و درک حسی

قشر حسی-پیکری اولیه (Somatosensory Cortex I) که در بخش جلویی لوب آهیانه‌ای قرار دارد، مرکز اصلی دریافت و تحلیل سیگنال‌های حسی پیکری ورودی از سراسر بدن است. این ناحیه نقش حیاتی در تفسیر اطلاعات حسی پیچیده دارد، اما تأثیر آسیب یا برداشت آن بر روی حس‌های مختلف یکسان نبوده و تفاوت‌های عملکردی چشمگیری بین پردازش قشری و زیرقشری وجود دارد.

یکی از عملکردهای اصلی این قشر، توانایی تشخیص ویژگی‌های ساختاری و فضایی اشیا بدون کمک گرفتن از حس بینایی است. این مهارت حسی شامل قضاوت دقیق در مورد شکل، بافت، اندازه و حالت فیزیکی اجسام می‌شود. در صورتی که این ناحیه از قشر مخ به صورت دوطرفه و در ابعاد وسیع آسیب ببیند یا به طور کامل برداشته شود، فرد دیگر قادر به درک ویژگی‌های هندسی اشیا نخواهد بود. این اختلال شناختی-حسی آستریوگونوز (Astereognosis) نام دارد که طی آن، بیمار با وجود لمس شیء، نمی‌تواند هویت یا فرم آن را تشخیص دهد. ناحیه حسی-پیکری اولیه مغز سیگنال‌های مکانیکی دقیقی را از گیرنده‌های سطحی دریافت می‌کند و با تحلیل آن‌ها به ما اجازه می‌دهد اشیا را شناسایی کنیم. آستریوگونوز مثالی بارز از نقص در این فرآیند است که نشان می‌دهد قشر مخ مسئول ادغام اطلاعات حسی ساده برای ایجاد یک تصویر ذهنی کامل از اشیا است. بیمار مبتلا به آستریوگونوز ممکن است زبری یا صافی یک جسم را متوجه شود، اما نمی‌تواند تشخیص دهد که آن جسم چیست.

برداشت دوطرفه و وسیع ناحیه حسی-پیکری ۱ قشر مخ، منجر به اختلال آستریوگونوز می‌شود که در آن بیمار توانایی قضاوت دقیق در مورد شکل یا حالت اشیا را از دست می‌دهد.

در مقابل، حس‌های درد و حرارت وابستگی مطلقی به قشر حسی-پیکری اولیه ندارند. آزمایش‌ها و مشاهدات بالینی نشان می‌دهند که برداشتن دوطرفه قشر حسی-پیکری ۱ مخ، حس‌های درد و حرارت را به طور کامل از بین نمی‌برد. دلیل این امر آن است که پردازش و درک کیفی و پایه‌ای حس درد و تغییرات حرارتی به میزان زیادی در سطح تالاموس (Thalamus) انجام می‌گیرد. تالاموس به عنوان یک ایستگاه رله حسی و مرکز ادغام زیرقشری، ظرفیت پردازش مستقل این حس‌های حیاتی و صیانتی را دارا است. این تفاوت در پردازش درد و حرارت نشان می‌دهد که سیستم‌های حسی بدن دارای مسیرهای موازی و سطوح پردازشی متعددی هستند. تالاموس وظیفه درک اولیه و کیفی درد و حرارت را که برای بقای موجود زنده ضروری هستند بر عهده دارد، در حالی که قشر حسی-پیکری اولیه ابعاد شناختی، موقعیت‌یابی دقیق و تحلیل ویژگی‌های دقیق‌تر این حس‌ها را مدیریت می‌کند. به همین دلیل است که تخریب قشر مخ تنها جنبه‌های تفسیری و مکانی درد را مختل می‌سازد، اما اصل احساس درد را که در تالاموس شکل می‌گیرد، از بین نمی‌برد.

عضو پردازش‌گرتشخیص شکل اشیادرک کیفی درد و حرارت
قشر حسی-پیکری ۱✗ (فقط مکان‌یابی)
تالاموس

واژگان کلیدی

آستریوگونوز
اختلالی حسی ناشی از آسیب به ناحیه حسی-پیکری ۱ قشر مخ که مانع از قضاوت دقیق درباره شکل یا حالت اشیا می‌شود.
تالاموس
مرکز پردازش و ادغام زیرقشری که نقش اصلی را در درک کیفی و پایه‌ای حس‌های درد و حرارت ایفا می‌کند.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است که فکر کنیم برداشت قشر حسی-پیکری اولیه احساس درد و حرارت را به طور کامل نابود می‌سازد؛ بلکه درک کیفی این حس‌ها به دلیل فعالیت تالاموس حفظ می‌شود.
  • آستریوگونوز به معنای نابودی کامل حس لمس نیست، بلکه ناتوانی در ادغام داده‌های لمسی برای قضاوت درباره شکل و ماهیت فیزیکی اشیا است.

جمع‌بندی این مفهوم

  • قشر حسی-پیکری اولیه مسئول پردازش‌های حسی دقیق و قضاوت‌های فضایی درباره اشیا است.
  • برداشت دوطرفه و وسیع این ناحیه از قشر مخ باعث بروز اختلال بالینی آستریوگونوز می‌شود.
  • حس‌های درد و حرارت برای درک کیفی خود نیازمند قشر حسی-پیکری اولیه نیستند و در تالاموس پردازش می‌شوند.
  • آسیب به قشر حسی-پیکری تنها جنبه‌های مکان‌یابی دقیق و تفسیرهای شناختی درد را مختل می‌کند ولی حس کیفی آن را خیر.

نکتهٔ تکمیلی

آستریوگونوز یکی از پدیده‌های شگفت‌انگیز در نورولوژی است. فرض کنید کلیدی را در جیب خود دارید؛ یک فرد سالم بدون نگاه کردن و صرفاً با لمس دندانه‌ها و بدنه کلید، آن را شناسایی می‌کند. اما بیمار مبتلا به آستریوگونوز فلز، سردی و تیزی آن را حس می‌کند، ولی مغز او قادر نیست این اطلاعات پراکنده را به مفهوم «کلید» متصل کند. این وضعیت نشان می‌دهد که ادراک حسی فراتر از تحریک ساده گیرنده‌هاست و به یکپارچه‌سازی عالی در قشر مخ نیاز دارد.

فیزیولوژی گیرنده‌های درد و سرما

گیرنده‌های حسی بدن انسان وظیفه تبدیل محرک‌های محیطی به پیام‌های الکتریکی را بر عهده دارند. در این میان، گیرنده‌های درد (Nociceptors) و گیرنده‌های سرما (Cold Receptors) ویژگی‌های فیزیولوژیکی و ساختاری منحصر‌به‌فردی دارند که آن‌ها را برای ایفای نقش‌های محافظتی و صیانتی خود سازگار کرده است.

گیرنده‌های درد در بدن به صورت پایانه‌های عصبی آزاد (Free nerve endings) توزیع شده‌اند. برخلاف بسیاری از گیرنده‌های حسی دیگر مانند گیرنده‌های لمس که دارای کپسول یا ساختارهای پوششی تخصصی و پیچیده هستند، پایانه‌های درد فاقد هرگونه کپسول محافظتی می‌باشند. این ساختار ساده و عریان به آن‌ها اجازه می‌دهد تا به انواع محرک‌های آسیب‌رسان فیزیکی، حرارتی و شیمیایی پاسخ دهند. ویژگی حیاتی دیگر گیرنده‌های درد، تطابق‌ناپذیری (Non-adapting) آن‌ها است. در صورت طولانی شدن و تداوم تحریک دردناک، این گیرنده‌ها برخلاف سایر گیرنده‌ها تطابق نمی‌یابند و فرکانس ارسال ایمپالس‌های آن‌ها کاهش پیدا نمی‌کند. این ویژگی صیانتی بسیار مهم است، زیرا عدم تطابق باعث می‌شود فرد به طور مداوم از وجود آسیب بافتی فعال آگاه بماند و برای رفع عامل آسیب‌رسان اقدام کند.

گیرنده‌های درد به صورت پایانه‌های عصبی آزاد بدون کپسول هستند و برخلاف گیرنده‌های سرما، تقریباً هیچ‌گاه تطابق نمی‌یابند تا آگاهی مداوم از آسیب بافتی حفظ شود.

در مقابل, گیرنده‌های سرما رفتار متفاوتی در مواجهه با تغییرات دما نشان می‌دهند. با قرارگیری ناگهانی در معرض سرمای شدید، فرکانس پتانسیل عمل در گیرنده‌های سرما ابتدا شدیداً زیاد می‌شود تا تغییر ناگهانی محیط را گزارش کند. با این حال، این گیرنده‌ها برخلاف گیرنده‌های درد، به سرعت تطابق می‌یابند. در نتیجه این تطابق، فرکانس ارسال پتانسیل عمل آن‌ها پس از مدتی کاهش یافته و در یک سطح پایین‌تر تثبیت می‌شود. این فرآیند به بدن اجازه می‌دهد بدون خستگی مفرط سیستم عصبی، با شرایط دمایی جدید سازگار شود. به عنوان مثال، هنگامی که وارد آب سرد می‌شوید، ابتدا احساس سرمای شدیدی می‌کنید اما پس از چند دقیقه، به دلیل تطابق سریع گیرنده‌های سرما، شدت احساس سرما کاهش می‌یابد.

ویژگی فیزیولوژیکگیرنده دردگیرنده سرما
نوع پایانه عصبیآزاد و بدون کپسولآزاد
تطابق با محرک مداوم✗ (تطابق نمی‌یابد)✓ (به سرعت تطابق می‌یابد)
نقش اصلیاعلام هشدار آسیب بافتیتشخیص تغییرات دمایی

نکته شگفت‌انگیز دیگر در مورد فیزیولوژی درد، توزیع ناهمگون گیرنده‌های آن در سراسر سیستم عصبی است. برای نمونه، بافت خود مغز (پارانشیم مغز) به طور کامل فاقد گیرنده‌های درد است. بنابراین، تحریک مستقیم یا جراحی روی بافت خود مغز هیچ دردی ایجاد نمی‌کند. سردردهایی که انسان تجربه می‌کند ناشی از تحریک مستقیم پارانشیم مغز نیست، بلکه از تحریک ساختارهای حساس به درد مجاور مانند عروق خونی مغز، سینوس‌های وریدی یا پرده‌های مغزی (مننژ) منشأ می‌گیرد که به وفور دارای پایانه‌های عصبی آزاد درد هستند. این تفاوت توزیعی نشان می‌دهد که درد یک مکانیسم دفاعی هدفمند است که تنها در بافت‌های در معرض آسیب بیرونی یا ساختارهای حمایتی حساس تعبیه شده است.

واژگان کلیدی

پایانه‌های عصبی آزاد
پایانه‌های عصبی بدون کپسول یا پوشش تخصصی که به عنوان گیرنده درد در بافت‌ها عمل می‌کنند.
تطابق گیرنده‌ها
کاهش فرکانس پتانسیل عمل گیرنده در پاسخ به یک محرک مداوم و ثابت که در گیرنده‌های سرما رخ می‌دهد اما در گیرنده‌های درد وجود ندارد.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است که تصور شود سردرد ناشی از تحریک گیرنده‌های درد درون بافت خود مغز (پارانشیم) است؛ زیرا مغز فاقد این گیرنده‌ها بوده و درد از پرده‌ها و عروق خونی منشأ می‌گیرد.
  • برخی گمان می‌کنند گیرنده‌های درد کپسول‌دار هستند، در حالی که آن‌ها به صورت پایانه‌های عصبی آزاد در بافت‌ها توزیع شده‌اند.
  • نباید تصور کرد که گیرنده‌های سرما تطابق‌ناپذیرند؛ آن‌ها در مواجهه با سرمای ناگهانی ابتدا شدیداً فعال شده و سپس فرکانس آن‌ها کاهش می‌یابد.

جمع‌بندی این مفهوم

  • گیرنده‌های درد پایانه‌های عصبی آزاد و فاقد کپسول پوششی تخصصی در بافت‌ها هستند.
  • گیرنده‌های درد تقریباً هیچ‌گاه تطابق نمی‌یابند تا هشدار مداوم آسیب بافتی را به مغز ارسال کنند.
  • گیرنده‌های سرما در پاسخ به تغییرات ناگهانی دما ابتدا شدیداً تحریک شده و سپس به سرعت تطابق می‌یابند.
  • بافت خود مغز فاقد گیرنده درد است و سردردها ناشی از تحریک عروق خونی یا پرده‌های مغزی مجاور هستند.

نکتهٔ تکمیلی

عدم وجود گیرنده‌های درد در بافت مغز به پزشکان اجازه می‌دهد جراحی‌های پیچیده مغز (Craniotomy) را در حالت بیداری کامل بیمار انجام دهند. در این جراحی‌ها که به «جراحی بیدار» معروف است، بیمار در حین عمل با جراح صحبت می‌کند یا ساز می‌نوازد تا جراح مطمئن شود به نواحی حساس تکلم یا حرکت آسیبی نمی‌رسد. درد اولیه ناشی از برش پوست سر و جمجمه با بی‌حسی موضعی کنترل می‌شود و دستکاری خود مغز دیگر هیچ دردی ایجاد نمی‌کند.

انواع درد و مسیرهای انتقال عصبی

حس درد به دو نوع اصلی تقسیم می‌شود: درد تند (سریع یا تیز) و درد کند (مزمن، مبهم یا سوزش‌آور). این دو نوع درد از نظر فیزیولوژیک، سرعت هدایت پیام، ناقل‌های عصبی مصرفی و مسیرهای صعودی در سیستم عصبی مرکزی کاملاً متمایز هستند و اهداف متفاوتی را در واکنش‌های حفاظتی بدن دنبال می‌کنند. درد تند ما را از خطر فوری باخبر می‌سازد، در حالی که درد کند نشانه آسیب مداوم بافتی است.

درد تند احساسی است که بلافاصله پس از اعمال محرک (مانند سوزن زدن یا بریدگی شدید) ایجاد می‌شود. این نوع درد توسط فیبرهای میلین‌دار نوع A\delta منتقل می‌شود که به دلیل وجود غلاف میلین، سرعت هدایت بالایی دارند. ناقل عصبی احتمالی این فیبرها در طناب نخاعی، اسید آمینه گلوتامات (Glutamate) است. گلوتامات یک ناقل تحریکی سریع است که اثرات آن در پایانه سیناپسی نخاع در حد چند هزارم ثانیه ظاهر می‌شود. مسیر انتقال درد تند، راه نخاعی تالاموسی جدید یا نئواسپاینوتالامیک (Neospinothalamic tract) نام دارد. فیبرهای این مسیر پس از ورود به نخاع و تقاطع، مستقیماً صعود کرده و در کمپلکس شکمی-قاعده‌ای (Ventrobasal complex) تالاموس سیناپس می‌کنند. از این تالاموس، اطلاعات به قشار حسی-پیکری مخ مخابره می‌شود. به عنوان مثال، سیگنال‌های درد تند دندان از همین مسیر و پس از سیناپس در کمپلکس شکمی-قاعده‌ای تالاموس به قشر حسی-پیکری مغز می‌رسند. به دلیل سرعت بالای هدایت و پردازش قشری، مکان‌یابی درد تند در بدن بسیار دقیق است.

درد تند توسط فیبرهای میلین‌دار A\delta با واسطه ناقل سریع گلوتامات منتقل می‌شود، در حالی که درد کند توسط فیبرهای بدون میلین C با واسطه ناقل دیر اثر ماده P هدایت می‌گردد.

در مقابل، درد کند احساسی مبهم، سوزشی، ضربان‌دار یا مزمن است که دیرتر شروع شده و برای مدت طولانی ادامه می‌یابد. این درد توسط فیبرهای بدون میلین و باریک نوع C هدایت می‌شود که سرعت انتقال بسیار پایینی دارند. ناقل عصبی احتمالی فیبرهای نوع C، ماده P (Substance P) است. بر خلاف گلوتامات، ماده P به آرامی آزاد می‌شود و اثرات آن با تاخیر ظاهر شده و تداوم می‌یابد که تبیین‌کننده تداوم حس درد حتی پس از رفع محرک اولیه است. درد کند از راه نخاعی تالاموسی قدیم یا پالئواسپاینوتالامیک (Paleospinothalamic tract) صعود می‌کند. این مسیر بیشتر در نواحی پایه‌ای‌تر مغز مانند تشکیل شبکه تورینه (Reticular formation) و هسته‌های غیر اختصاصی تالاموس پایان می‌یابد و ارتباط کمتری با قشر حسی-پیکری دارد. به همین دلیل، مکان‌یابی درد کند در بدن انسان بسیار ضعیف و غیردقیق است و فرد نمی‌تواند نقطه دقیق منشأ درد را مشخص کند.

ویژگیدرد تند (سریع)درد کند (مزمن)
نوع فیبر عصبیمیلین‌دار A\deltaبدون میلین C
ناقل عصبی اصلیگلوتاماتماده P
راه صعودی نخاعینئواسپاینوتالامیکپالئواسپاینوتالامیک
مکان‌یابی در بدندقیقبسیار ضعیف

واژگان کلیدی

راه نئواسپاینوتالامیک
مسیر جدید انتقال درد تند که پس از سیناپس در کمپلکس شکمی-قاعده‌ای تالاموس به قشر حسی-پیکری ختم شده و مکان‌یابی دقیق درد را امکان‌پذیر می‌سازد.
راه پالئواسپاینوتالامیک
مسیر قدیمی انتقال درد کند که عمدتاً به ساختار شبکه‌ای ساقه مغز و هسته‌های غیراختصاصی تالاموس می‌رود و مکان‌یابی ضعیفی دارد.
ماده P
ناقل عصبی فیبرهای بدون میلین نوع C که مسئول انتقال سیگنال‌های درد کند و مزمن در طناب نخاعی است.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است که تصور شود پیام‌های درد تند از راه پالئواسپاینوتالامیک منتقل می‌شوند؛ این پیام‌ها از مسیر جدید (نئواسپاینوتالامیک) عبور می‌کنند.
  • نباید ماده P را به عنوان ناقل سریع درد تند معرفی کرد؛ ماده P ناقل درد کند (رشته‌های C) است و گلوتامات ناقل درد تند (رشته‌های A\delta) با اثر بسیار سریع‌تر می‌باشد.
  • مکان‌یابی درد کند دقیق‌تر از درد تند نیست؛ به دلیل سرعت انتقال سریع‌تر و مسیر نئواسپاینوتالامیک، مکان‌یابی درد تند بسیار دقیق‌تر است.

جمع‌بندی این مفهوم

  • درد تند توسط فیبرهای میلین‌دار A\delta و درد کند توسط فیبرهای بدون میلین C منتقل می‌شود.
  • گلوتامات ناقل عصبی سریع فیبرهای A\delta است، در حالی که ماده P ناقل کندتر فیبرهای C می‌باشد.
  • درد سریع از مسیر نئواسپاینوتالامیک به کمپلکس شکمی-قاعده‌ای تالاموس و سپس به قشر حسی-پیکری می‌رود.
  • درد کند از مسیر پالئواسپاینوتالامیک منتقل شده و مکان‌یابی بسیار ضعیف و غیردقیقی در بدن دارد.

نکتهٔ تکمیلی

آیا تا به حال انگشت پایتان به لبه مبل برخورد کرده است؟ در این لحظه شما دو فاز درد مجزا را تجربه می‌کنید. ابتدا یک احساس درد تیز، ناگهانی و کاملاً مشخص را حس می‌کنید که باعث می‌شود بلافاصله پایتان را بکشید؛ این کارکرد فیبرهای سریع A\delta و انتقال نئواسپاینوتالامیک است. چند ثانیه بعد، یک درد عمیق، مبهم، سوزشی و ضربان‌دار کل انگشت و پای شما را فرا می‌گیرد که تا دقایق طولانی ادامه دارد؛ این همان درد کند است که توسط فیبرهای بدون میلین C و ناقل ماده P منتقل شده است.

محرک‌های شیمیایی درد و اسپاسم عضلانی

ایجاد حس درد در انتهای عصبی آزاد نیازمند تحریک این پایانه‌ها توسط عوامل فیزیکی یا مواد شیمیایی مختلف است. هنگامی که بافتی دچار آسیب می‌شود، مجموعه‌ای از مواد شیمیایی در محل رها می‌شوند که نقشی کلیدی در فعال‌سازی یا تغییر حساسیت گیرنده‌های درد ایفا می‌کنند. شناخت این مواد شیمیایی برای درک فیزیولوژی درد و روش‌های تسکین آن اهمیت بالایی دارد.

در میان مواد شیمیایی مختلفی که در بافت‌های آسیب‌دیده آزاد می‌شوند، برادی‌کینین (Bradykinin) به عنوان مهم‌ترین و قوی‌ترین ماده محرک مستقیم درد شناخته می‌شود. برادی‌کینین توانایی آن را دارد که به طور مستقیم به گیرنده‌های روی پایانه‌های عصبی آزاد درد متصل شده و در آن‌ها پتانسیل عمل ایجاد کند. در مقابل، مواد دیگری مانند پروستاگلاندین‌ها (Prostaglandins) و ماده P رفتار متفاوتی دارند. این مواد برخلاف برادی‌کینین، به طور مستقیم پیام درد را ایجاد نمی‌کنند. وظیفه اصلی پروستاگلاندین‌ها و ماده P، افزایش حساسیت (Sensitization) پایانه‌های درد است. آن‌ها آستانه تحریک گیرنده‌ها را پایین می‌آورند تا حتی محرک‌های فیزیکی بسیار ضعیف و غیردردناک نیز بتوانند به راحتی گیرنده را فعال کرده و پیام درد را صادر کنند. به همین علت است که مصرف داروهای ضدالتهاب غیراستروئیدی مانند آسپرین که ساخت پروستاگلاندین‌ها را مهار می‌کنند، با کاهش حساسیت گیرنده‌ها باعث تسکین درد می‌شود.

برادی‌کینین مهم‌ترین ماده شیمیایی است که به طور مستقیم پایانه‌های درد را تحریک می‌کند، در حالی که پروستاگلاندین‌ها و ماده P تنها حساسیت پایانه‌ها را افزایش می‌دهند.

یکی از شرایط بالینی شایع که با تحریک شدید گیرنده‌های درد همراه است، اسپاسم عضلانی (Muscle spasm) می‌باشد. درد ناشی از اسپاسم عضلانی حاصل یک چرخه معیوب فیزیولوژیک است. انقباض مداوم و غیرارادی عضله باعث تحریک مستقیم گیرنده‌های مکانیکی حساس به فشار در بافت عضلانی می‌شود. همزمان، این انقباض شدید با اعمال فشار مکانیکی بر عروق خونی عبوری، جریان خون عضله را مسدود کرده و ایجاد ایسکمی (Ischemia) می‌کند. ایسکمی مانع از رسیدن اکسیژن و مواد مغذی به عضله می‌شود. از طرف دیگر، فعالیت انقباضی مداوم عضله، سرعت متابولیسم سلولی را به شدت افزایش می‌دهد که به تجمع سریع محصولات زائد اسیدی و مواد محرک درد در بافت منجر می‌گردد. ترکیب تحریک مکانیکی، ایسکمی بافتی و تجمع مواد متابولیکی، گیرنده‌های درد را شدیداً تحریک می‌کند. لازم به ذکر است که انکفالین‌ها (Enkephalins) نقشی در ایجاد درد اسپاسم ندارند، بلکه به عنوان بخشی از سیستم سرکوب درد مرکزی برای کاهش سیگنال‌های درد آزاد می‌شوند.

برای مثال، گرفتگی ناگهانی عضله پشت ساق پا (اسپاسم) با انسداد عروق و ایسکمی محلی، مانع خروج مواد زائد متابولیک شده و با تجمع مواد اسیدی، پایانه‌های آزاد درد را شدیداً تحریک می‌کند.

واژگان کلیدی

برادی‌کینین
مهم‌ترین ماده شیمیایی محرک مستقیم پایانه‌های آزاد درد در بافت‌های آسیب‌دیده.
پروستاگلاندین‌ها
عوامل شیمیایی که مستقیماً گیرنده‌های درد را تحریک نمی‌کنند، بلکه حساسیت آن‌ها را به سایر محرک‌ها افزایش می‌دهند.
ایسکمی
کاهش یا قطع جریان خونرسانی به بافت که در اسپاسم عضلانی رخ داده و از عوامل اصلی بروز درد است.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است که تصور شود پروستاگلاندین‌ها و ماده P همانند برادی‌کینین مستقیماً پایانه‌های درد را تحریک می‌کنند؛ آن‌ها فقط پایانه‌ها را حساس‌تر می‌سازند.
  • برخی معتقدند درد ناشی از اسپاسم عضلانی با آزادسازی انکفالین‌ها ارتباط مستقیم دارد؛ در حالی که انکفالین‌ها جزئی از سیستم ضد درد هستند و ترشح آن‌ها درد را کاهش می‌دهد، نه اینکه آن را ایجاد کند.

جمع‌بندی این مفهوم

  • آسیب بافتی منجر به رهاسازی واسطه‌های شیمیایی مختلفی می‌شود که پایانه‌های درد را تحت تاثیر قرار می‌دهند.
  • برادی‌کینین قوی‌ترین محرک مستقیم شیمیایی است که پایانه‌های درد را مستقیماً فعال می‌کند.
  • پروستاگلاندین‌ها و ماده P آستانه تحریک پایانه‌های درد را کاهش داده و آن‌ها را حساس‌تر می‌کنند.
  • اسپاسم عضلانی از طریق تحریک گیرنده‌های مکانیکی، ایجاد ایسکمی و افزایش متابولیسم باعث بروز درد شدید می‌شود.

نکتهٔ تکمیلی

آشکار شدن نقش پروستاگلاندین‌ها در حساس‌سازی درد، انقلابی در داروسازی ایجاد کرد. مسکن‌های معروفی مانند آسپرین، ایبوپروفن و استامینوفن از طریق مهار تولید پروستاگلاندین‌ها عمل می‌کنند. با کاهش سطح این مواد در بافت آسیب‌دیده، پایانه‌های عصبی حساسیت کاذب خود را از دست می‌دهند و در نتیجه، مغز دیگر محرک‌های مکانیکی یا شیمیایی خفیف موضعی را به عنوان سیگنال درد شدید تفسیر نمی‌کنند.

درد احشایی، درد جداری و درد راجعه

سیستم عصبی مرکزی پیام‌های درد را از بخش‌های مختلف بدن دریافت می‌کند، اما نحوه درک و مکان‌یابی این پیام‌ها بسته به منشأ آن‌ها (دیواره‌های بدنی یا اندام‌های داخلی) تفاوت‌های چشمگیری دارد. این تفاوت‌ها به پزشکان در تشخیص بیماری‌های داخلی کمک شایانی می‌کند.

درد احشایی (Visceral pain) به دردی گفته می‌شود که منشأ آن اندام‌های داخلی یا احشای درون حفره‌های شکمی و قفسه سینه است. این درد ویژگی‌های خاص خود را دارد؛ اولاً، علت غالب بروز درد در احشای توخالی، اتساع و کشش بیش از حد (Overdistension and stretch) دیواره این اندام‌ها، اسپاسم شدید یا ایسکمی است. در مقابل، تحریکات موضعی مانند برش، سوختگی یا حتی تحریکات الکتریکی مستقیم، درد چندانی در احشا ایجاد نمی‌کنند. برای مثال، پزشک می‌تواند بافت روده را بدون ایجاد درد شدید برای بیمار برش دهد، اما اگر روده دچار انسداد و اتساع شدید شود، بیمار درد بسیار مبهم و آزاردهنده‌ای را تجربه خواهد کرد. ثانیاً، درد احشایی به صورت مبهم، منتشر و با مکان‌یابی بسیار ضعیف و غیردقیق در سطح بدن احساس می‌شود.

علت بروز درد راجعه، همگرایی فیبرهای درد احشا و فیبرهای حسی پوست روی نورون‌های دسته دوم مشترک در شاخ خلفی نخاع است که باعث می‌شود مغز منشأ درد را پوست تصور کند.

در مقابل، درد جداری یا پریتال (Parietal pain) منشأ متفاوتی دارد. این درد از تحریک دیواره‌های محافظ خارجی مانند صفاق جدار شکم، جنب ریوی یا پریکارد قلب ناشی می‌شود. درد جداری برخلاف درد احشایی، دارای مکان‌یابی بسیار دقیقی است. پایانه‌های حسی دیواره‌ها توسط فیبرهای عصبی منتقل می‌شوند که به طور دقیق به بخش‌های مربوطه در نخاع و قشر مغز ختم می‌گردند و به فرد اجازه می‌دهند محل دقیق درد را شناسایی کنند.

نوع دردمحرک اصلیمکان‌یابی در بدن
درد احشاییاتساع، کشش بیش از حد و ایسکمیمبهم و غیردقیق
درد جداری (پریتال)تحریک موضعی دیواره‌های بدنیبسیار دقیق

پدیده بالینی مهم دیگر، درد راجعه (Referred pain) است. درد راجعه به حالتی گفته می‌شود که فرد احساس درد ناشی از یک اندام داخلی (احشا) را در ناحیه‌ای از پوست بدن که فرسنگ‌ها با آن اندام فاصله دارد تجربه می‌کند. علت بروز درد راجعه، همگرایی (Convergence) فیزیولوژیک در نخاع است. شاخه‌های فیبرهای حسی درد احشایی و فیبرهای حسی پوست، هر دو بر روی نورون‌های دسته دوم مشترکی در شاخ خلفی نخاع همگرا می‌شوند. هنگامی که پیام‌های درد از احشا به این نورون‌های مشترک می‌رسند، پیام به سمت مغز هدایت می‌شود. از آنجا که مغز عادت کرده است بیشتر پیام‌های ورودی از این مسیر را از سطح پوست دریافت کند، منشأ درد را اشتباهاً پوست آن ناحیه تصور می‌کند.

واژگان کلیدی

درد جداری (پریتال)
دردی با مکان‌یابی بسیار دقیق که از تحریک دیواره‌های محافظ خارجی مانند صفاق جدار شکم یا جنب ریوی ناشی می‌شود.
درد راجعه
احساس درد اندام‌های داخلی در نواحی خاصی از پوست بدن به دلیل همگرایی مسیرهای عصبی در نخاع.
اتساع احشا
کشش بیش از حد دیواره اندام‌های توخالی که به عنوان علت غالب و محرک اصلی بروز درد احشایی شناخته می‌شود.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است اگر تصور شود تحریک الکتریکی مستقیم یا برش‌های جراحی ساده علت غالب بروز درد در احشای توخالی هستند؛ بلکه اتساع و کشش بیش از حد عامل اصلی ایجاد درد احشایی است.
  • نباید گمان کرد که درد احشایی دارای مکان‌یابی دقیق‌تری نسبت به درد جداری است؛ درد جداری کاملاً دقیق مکان‌یابی می‌شود در حالی که درد احشایی مبهم و منتشر است.
  • این تصور غلط است که مغز به طور مستقل رشته‌های درد احشایی و پوستی را تشخیص می‌دهد؛ همگرایی این فیبرها در شاخ خلفی نخاع علت فریب خوردن مغز در درد راجعه است.

جمع‌بندی این مفهوم

  • درد احشایی از اندام‌های داخلی منشأ گرفته و به صورت مبهم و با مکان‌یابی ضعیف حس می‌شود.
  • محرک اصلی درد احشایی در اندام‌های توخالی، اتساع و کشش بیش از حد است، نه تحریکات موضعی یا الکتریکی.
  • درد جداری از دیواره‌های بدنی مانند صفاق منشأ می‌گیرد و مکان‌یابی بسیار دقیقی دارد.
  • درد راجعه به علت همگرایی فیبرهای درد احشا و پوست روی نورون‌های مشترک شاخ خلفی نخاع رخ می‌دهد.

نکتهٔ تکمیلی

شایع‌ترین و معروف‌ترین مثال درد راجعه، درد ناشی از سکته قلبی (Infraction) است. هنگامی که عضله قلب دچار ایسکمی می‌شود، پیام‌های درد از طریق اعصاب احشایی به نخاع می‌روند. این فیبرها در شاخ خلفی نخاع با فیبرهای حسی پوست شانه و بازوی چپ روی نورون‌های مشترکی همگرا می‌شوند. در نتیجه، فردی که دچار سکته قلبی شده است، درد شدیدی را در جناغ سینه، شانه چپ و سطح داخلی بازوی چپ خود احساس می‌کند. شناخت این الگوهای درد راجعه برای تشخیص سریع و نجات جان بیماران حیاتی است.

سیستم ضد درد مرکزی و مهار پیام‌های درد

سیستم عصبی مرکزی مجهز به یک ساختار کنترلی و محافظتی قوی به نام سیستم ضد درد مرکزی (Central Analgesia System) است. این سیستم وظیفه مهار و سرکوب انتقال سیگنال‌های درد ورودی به مغز را بر عهده دارد و به بدن اجازه می‌دهد در شرایط خاص، احساس درد را سرکوب کند.

این سیستم ضد درد مرکزی از سه بخش اصلی و متصل به هم تشکیل شده است: ۱) ماده خاکستری دور قناتی (Periaqueductal gray - PAG) و نواحی دور بطنی در ساقه مغز و دیانسفال. ۲) هسته رافه بزرگ (Raphe magnus nucleus) که در بخش پایینی پل مغزی و بالایی پیاز نخاع قرار دارد. ۳) کمپلکس مهارکننده درد در شاخ خلفی نخاع.

فرآیند تسکین درد بدین صورت انجام می‌شود که تحریک الکتریکی یا شیمیایی ماده خاکستری دور قناتی (PAG) باعث فعال‌سازی مسیرهای نزولی ضد درد می‌گردد و حالت بی‌دردی (Analgesia) ایجاد می‌کند. این سیگنال‌ها به هسته رافه بزرگ ارسال شده و نورون‌های این هسته را تحریک می‌کنند. نورون‌های هسته رافه بزرگ ناقل عصبی سروتونین (Serotonin) را در انتهای خود در شاخ خلفی نخاع ترشح می‌کنند. ترشح سروتونین، به نوبه خود، باعث تحریک نورون‌های واسطه‌ای (اینترنورون‌های) انکفالینی موضعی در شاخ خلفی نخاع می‌شود. انکفالین (Enkephalin) به عنوان یک ناقل مهارکننده عمل کرده و پیام‌های درد را دقیقاً در سطح شاخ خلفی نخاع و پیش از صعود به مغز مسدود (بلوک) می‌کند (سیستم ضددرد پیام‌ها را در تالاموس مسدود نمی‌کند). به همین دلیل، داروهایی که باعث مهار بازجذب سروتونین به پایانه‌های پیش‌سیناپسی می‌شوند، غلظت این ناقل را در سیناپس افزایش داده و به عنوان یکی از مکانیسم‌های دارویی برای کاهش و تسکین درد عمل می‌کنند. برعکس، تحریک مناطقی غیرمرتبط مانند ناحیه CA۳ هیپوکامپ مغز، نقشی در کاهش و مهار درد ندارد.

سیستم ضددرد مرکزی پیام‌های درد را در سطح شاخ خلفی نخاع (توسط کمپلکس مهارکننده با واسطه انکفالین) مسدود می‌کند، نه در سطح تالاموس.

مکانیسم مهار درد دیگری نیز در سطح نخاع وجود دارد که به آن نظریه کنترل دروازه درد می‌گویند. تحریک فیبرهای حسی بزرگ نوع A\beta که از گیرنده‌های لامسه مکانیکی پوست منشأ می‌گیرند، می‌تواند پیام‌های درد همزمان عبوری از فیبرهای باریک C و A\delta را سرکوب کند. این کار از طریق مهار جانبی موضعی (Local lateral inhibition) در شاخ خلفی نخاع انجام می‌شود و از انتقال سیگنال‌های درد همان ناحیه جلوگیری می‌کند. این اثر توضیح می‌دهد که چرا رفتارهایی مانند مالیدن یا ماساژ دادن پوست در اطراف یک ناحیه آسیب‌دیده، می‌تواند بلافاصله شدت درد احساس‌شده را کاهش دهد.

ناقل عصبیمنبع ترشح اصلیتاثیر در سیستم ضد درد
سروتونینهسته رافه بزرگتحریک اینترنورون‌های انکفالینی
انکفالیننورون‌های شاخ خلفی نخاعمهار پیش و پس‌سیناپسی انتقال درد

واژگان کلیدی

ماده خاکستری دور قناتی (PAG)
ناحیه‌ای در ساقه مغز که تحریک آن باعث فعال‌سازی مسیر نزولی ضد درد و ایجاد حالت بی‌دردی می‌شود.
سروتونین
ناقل عصبی ترشح‌شده از هسته رافه بزرگ که نورون‌های انکفالینی نخاع را تحریک می‌کند.
مهار جانبی
مکانیسمی موضعی در نخاع که در آن تحریک فیبرهای بزرگ A\beta لامسه، مانع انتقال پیام‌های درد می‌شود.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است که فکر کنیم سیستم ضددرد مرکزی پیام‌های درد را در سطح تالاموس مسدود می‌کند؛ این مهار در سطح شاخ خلفی نخاع انجام می‌گیرد.
  • نباید تصور کرد که تحریک الکتریکی ناحیه CA۳ هیپوکامپ به کاهش درد کمک می‌کند؛ این ناحیه ارتباطی با سیستم مهار درد ندارد.
  • این باور غلط است که تحریک الکتریکی ماده خاکستری دور قناتی (PAG) درد را تشدید می‌کند؛ بلکه این تحریک باعث بی‌دردی (تسکین درد) می‌شود.

جمع‌بندی این مفهوم

  • سیستم ضددرد مرکزی از سه بخش ماده خاکستری دور قناتی، هسته رافه بزرگ و کمپلکس مهار نخاعی تشکیل شده است.
  • تحریک هسته رافه بزرگ باعث ترشح سروتونین و در نتیجه فعال شدن اینترنورون‌های انکفالینی نخاع می‌شود.
  • انکفالین انتقال پیام‌های درد را در سطح شاخ خلفی نخاع مسدود می‌کند.
  • تحریک فیبرهای حسی بزرگ A\beta پوست از طریق مهار جانبی در نخاع به کاهش احساس درد کمک می‌کند.
  • مهار بازجذب سروتونین باعث افزایش غلظت سیناپسی آن شده و به عنوان یک مکانیسم دارویی ضددرد عمل می‌کند.

نکتهٔ تکمیلی

مکانیسم مهار درد توسط فیبرهای A\beta همان دلیلی است که وقتی دست شما ضربه می‌خورد، به طور غریزی آن را ماساژ می‌دهید یا فشار می‌دهید. با مالیدن پوست، گیرنده‌های لامسه تحریک شده و سیگنال‌ها را از طریق فیبرهای بزرگ A\beta به نخاع می‌فرستند. این پیام‌ها با ایجاد مهار جانبی موضعی، دروازه انتقال پیام‌های درد فیبرهای C و A\delta را در نخاع می‌بندند و باعث تسکین موقت درد می‌شوند. امروزه در فیزیوتراپی از دستگاه‌های تحریک الکتریکی عصب از طریق پوست (TENS) با همین مکانیسم برای کاهش دردهای مزمن استفاده می‌شود.

خلاصهٔ درس

چرا مغز متوجه درد خودش نمی‌شود؟

Physiology · Pain and Temperature

قشر مغز و گیرنده‌های درد

  • قشر حسی-پیکری ۱ برای تشخیص هندسی اشیا ضروری است.
  • نقص در قشر حسی-پیکری ۱ موجب اختلال آستریوگونوز می‌شود.
  • درک کیفی و پایه‌ای درد و حرارت در تالاموس انجام می‌گیرد.
  • گیرنده‌های درد به شکل پایانه‌های عصبی آزاد و بدون کپسول هستند.
  • گیرنده‌های درد تطابق‌ناپذیرند ولی گیرنده‌های سرما سریع تطابق می‌یابند.
آستریوگونوز (Astereognosis)
ناتوانی در تشخیص شکل اشیا با لمس

نکته: بافت مغز گیرنده درد ندارد؛ جراحی روی مغز در بیداری کامل بیمار امکان‌پذیر است.

انواع درد و مسیرهای انتقال

  • درد تند سریعاً توسط فیبرهای میلین‌دار A\delta منتقل می‌شود.
  • ناقل شیمیایی فیبرهای سریع A\delta اسید آمینه گلوتامات است.
  • درد تند از مسیر نئواسپاینوتالامیک به تالاموس می‌رسد.
  • درد کند توسط فیبرهای بدون میلین C هدایت می‌گردد.
  • ناقل دیر اثر فیبرهای نوع C، ماده P در نخاع است.
نئواسپاینوتالامیک (Neospinothalamic)
مسیر جدید انتقال درد تند

نکته: پس از برخورد پا به مبل، ابتدا درد تیز فیبر A\delta و سپس درد سوزش‌آور فیبر C حس می‌شود.

شیمی درد و اسپاسم عضلانی

  • ماده برادی‌کینین قوی‌ترین محرک مستقیم پایانه‌های درد است.
  • پروستاگلاندین‌ها و ماده P فقط حساسیت پایانه‌ها را بالا می‌برند.
  • آسپرین با مهار ساخت پروستاگلاندین‌ها موجب تسکین درد می‌شود.
  • اسپاسم عضلانی با انقباض مداوم و ایسکمی عروق همراه است.
  • انقباض و ایسکمی عضلانی سبب تجمع محصولات اسیدی می‌شود.
برادی‌کینین (Bradykinin)
قوی‌ترین محرک مستقیم پایانه‌های درد

نکته: مسکن‌هایی مانند آسپرین با مهار ساخت پروستاگلاندین‌ها، حساسیت پایانه‌های درد را کاهش می‌دهند.

دردهای احشایی، جداری و راجعه

  • محرک اصلی درد احشایی، اتساع و کشش بیش از حد اندام است.
  • درد احشایی به صورت مبهم و منتشر احساس می‌شود.
  • درد جداری از تحریک دیواره‌هایی مثل صفاق منشأ می‌گیرد.
  • درد جداری برعکس درد احشایی، دارای مکان‌یابی دقیق است.
  • علت درد راجعه، همگرایی فیبرها در شاخ خلفی نخاع است.
درد راجعه (Referred pain)
احساس درد احشا در نواحی پوستی

نکته: سکته قلبی به دلیل همگرایی فیبرها در نخاع، به شکل درد در بازو و شانه چپ بروز می‌کند.

سیستم ضد درد و مهار مرکزی

  • تحریک ماده خاکستری دور قناتی (PAG) ساقه مغز بی‌دردی ایجاد می‌کند.
  • هسته رافه بزرگ ناقل سروتونین را در نخاع آزاد می‌کند.
  • سروتونین موجب تحریک اینترنورون‌های انکفالینی نخاع می‌شود.
  • انکفالین پیام‌های درد را در شاخ خلفی نخاع بلوک می‌کند.
  • تحریک فیبرهای بزرگ A\beta لامسه پوست، انتقال درد را مهار می‌کند.
مهار جانبی (Lateral inhibition)
مهار انتقال درد با تحریک لامسه

نکته: مالش پوست بعد از ضربه با فعال‌سازی فیبرهای بزرگ A\beta، دروازه پیام‌های درد نخاع را می‌بندد.

نکات کلیدی

  • برداشت قشر حسی-پیکری، درد را نابود نمی‌کند؛ درک کیفی درد در تالاموس حفظ می‌شود.
  • پارانشیم مغز فاقد گیرنده درد است؛ سردرد از تحریک عروق یا پرده‌های مغز منشأ می‌گیرد.
  • ماده P ناقل درد کند (رشته‌های C) است؛ نه ناقل سریع درد تند (رشته‌های A\delta).
  • پروستاگلاندین‌ها و ماده P پایانه‌ها را فقط حساس می‌کنند؛ نه اینکه مستقیماً تحریک کنند.
  • درد احشایی ناشی از اتساع و کشش است؛ نه برش‌های جراحی یا تحریک الکتریکی مستقیم.
  • مهار سیستم ضد درد در شاخ خلفی نخاع رخ می‌دهد، نه در سطح تالاموس.

یک تست از این درس

خودت را بسنج

نورون‌های انتقال‌دهنده سیگنال‌های درد در طناب نخاعی از نظر قطر فیبر، نوع پیام‌رسان شیمیایی و مسیر صعودی تفاوت‌های عملکردی آشکاری دارند. کدام عبارت در مقایسه این نورون‌ها درست است؟

  1. فیبرهای بدون میلین C درد کند را از طریق مسیر نئواسپاینوتالامیک منتقل کرده و با آزاد کردن ماده P، اثرات بسیار کندتری نسبت به گلوتامات در طناب نخاعی ظاهر می‌سازند.
  2. فیبرهای میلین‌دار A<sub>دلتا</sub> درد تند را از طریق مسیر پالئواسپاینوتالامیک منتقل کرده و با آزاد کردن ماده P، اثراتی با تاخیر زیاد در طناب نخاعی القا می‌نمایند.
  3. فیبرهای بدون میلین C درد کند را از طریق مسیر پالئواسپاینوتالامیک منتقل کرده و با آزاد کردن گلوتامات، اثرات بسیار سریع‌تری نسبت به ماده P در نخاع القا می‌کنند.
  4. فیبرهای میلین‌دار A<sub>دلتا</sub> درد تند را از طریق مسیر نئواسپاینوتالامیک منتقل کرده و با آزاد کردن گلوتامات، اثرات سریعی در حد چند هزارم ثانیه ایجاد می‌کنند.
دیدن پاسخ و توضیح

پاسخ درست: گزینه ۴

فیبرهای میلین‌دار Aدلتا مسئول انتقال درد سریع (تند) هستند. این پیام‌ها از مسیر نئواسپاینوتالامیک (راه جدید نخاعی-تالاموسی) صعود می‌کنند و ناقل عصبی آن‌ها گلوتامات است که اثری بسیار سریع در حد چند هزارم ثانیه دارد. بنابراین گزینه چهارم درست است. بررسی سایر گزینه‌ها: گزینه اول: فیبرهای بدون میلین C درد کند را از مسیر پالئواسپاینوتالامیک (نه نئواسپاینوتالامیک) منتقل می‌کنند. گزینه دوم: فیبرهای Aدلتا از مسیر نئواسپاینوتالامیک استفاده کرده و ناقل آن‌ها گلوتامات (نه ماده P) است. گزینه سوم: ناقل فیبرهای C ماده P است که اثراتی بسیار کندتر و با تاخیر نسبت به گلوتامات دارد، نه اینکه گلوتامات آزاد کنند و اثری سریع‌تر بگذارند.

تمرین بیشتر در اپ

درس‌های دیگر این بخش · فیزیولوژی